1511

فـاصلـه زمیـن تـا آسمـان را

آسمـان پـُر می کنـد

فـاصلـه مـن تـا تـو را ...

تـو !

1510

در چـشم هـای تـو پـلک می زنـد

در صـدایـت نـفس می کـشـد

و رد بـوسـه هـایـش

زیـر تـمـام شعـر هـای تـوسـت

بـانـویـی ...

بـانـویـی کـه مـن

نـیستـم !

1509

نـیـامـده ای

ولـی ...

کـاش رفـتـنـت را نـبینـم !

1508

دلتنـگ کـه می شـوم

سفـرنـامـه دسـت هـایـم را می خـوانـم

روزی سـرزمیـن هـای تـن تـو را ...

کـشف کـرده اسـت !

1507

مـرگ

تنهـا نقطـه ی اشتـراک مـن و تـوسـت

مـن بـرای تـو مـُرده ام ...

تـو بـرای دیـگـری !

1506

از قـول مـن

بـه بـاران بـی امـان بـگـو

دل اگـر دل بـاشـد ...

آب از آسیـاب عـلاقـه اش نمی افـتـد !

1505

آمـده بـودی

کـه شعـر شوی

نمی دانستـم چـشم هـای شاعـر کـُشـت ...

عـاشـق کـُش می شونـد !

1504

ایـن عـاشقـانـه هـا کـه بـه تـو گفتـم

کـوه به کـوه می گـفـت ...

بـهـم می رسیـدنـد !

1503

حتمـا نبـایـد انـار بـود

دل هـر کـس را بـفشارنـد ...

از خـون سـر می رود !

1502

بـیـا بـازی کنیـم

خـودم را بـه خـواب زمستـانـی می زنـم

تـو بـیـا بـا بـوسـه ای ...

بـیـدارم کـن !

1501

آنـقـدر زیـبـایـی کـه سـخـت دیـده می شـوی

مـانـنـد شعـری نـاب ...

کـه کـم خـوانـده می شـود !

1500

پـخـتـه تـر از آنـی

کـه شعـر هـای مـن ...

خـامـت کـنـد !

1499

ایـن روزهـا

هـوای مـا سیـاه و سمـی سـت ...

پـنـاه بـر آسمـان چـشمـانـت !

1498

سـاده می گـویـم

در بـازی بـاد و بـادبـادک ...

بـرنـده منـم

کـه بـا نـخـی سـاده می رقـصـم !

1497

ایـن بـرق نگـاه تـوست

کـه شعـر را ...

بـه تـن ایـن کـاغـذ سیـخ می کنـد !

1496

شمـاره ی چـشم هـایـت را دوسـت دارم

هـمـه چـیـز را بـایـد از نـزدیـک بـبـیـنـی ...

حـالا مـرا بـبـیـن !

1495

زمـیـن جـای خـوبـی نـیست

بـه دنـیـا نـیـا ...

نـگـران مـن نـبـاش

مـن عـاشقـت می مـانـم !

1494

تـو حـق داری

کـه اینقـدر بـی قـراری

مـن کـه چـشـم هـای تـو را از دور دارم

آتـش گـرفـتـه ام ...

دیـگـر وای بـه حـال تـو !

1493

هـمـه چـیـز را مـثـل مـوهـات

بـه بـاد بـسپـار ...

دلـت را بـه مـن

یـادت نـرود مـال منـی !

1492

چـه قـدر چـای کـه نـنـوشیـدم

در کـافـه هـایـی کـه بـا تـو نـرفـتـم

و چـه نـیـمـکـت ها کـه مـن را کـنـار تـو ...

نـدیـده فـرامـوش کـردنـد !

1491

می خـواهـم عـکسی بـگیـرم

از شکـل دستـانـت

از صـدای دستـانـت

از سکـوت دستـانـت

کـی پـیـش رویـم می نـشینـی ...

تـا عـکسی محـال بـگیـرم !

1490

بیمـاری نـادری ست

اینکـه نگـاه ات بـه هـر چـه بـیـوفـتـد ...

دلـت بـرای کسـی تـنـگ شـود !

1489

تـو یـک جـا گـم شـده ای

مـن ...

همـه جـا را بـایـد بـگـردم !

1488

عـادت هـایـت را فـرامـوش کـرده ام

کتـاب نمی خـوانـم

فـیـلـم نمی بـیـنـم

فـکـر نمی کنـم

امـا چشمـانـم هنـوز قـهـوه ایـست

هـر بـار کـه دم مـیـکـنـمشـان ...

قـلـب یـکـی از فـنـجـان هـا تـرک بـر می دارد

و مـن روزی دو بـار

لبـم را میـبـرم !

1487

فـرامـوش نمی شـوی هیـچ وقـت

مثـل مـاه ...

کـه بـا هیـچ دستمـالـی از پـنـجـره پـاک نمی شـود !

1486

نـه

بـه تـقـویـم اعتقـادی نـیـسـت ...

فـصـل فـصلـم بـه زرد مـعـتـقـد اسـت !

1485

ایـن بـوسـه

یـعـنـی بـخـواب تـمـام زمستـان را

آغـوشـم ...

پُـر از بـوی بـهـار اسـت !

1484

بـیـهـوده می دونـد خـیـابـان هـا

بـی او

دلـم بـه هـیـچ قـراری ...

نمی رسـد !

1483

نـور بـه قـبـرم بـبـارد

کـه ...

عـاشـق تـو ام !

1482

شـب هـایـی کـه بـه خـوابـم مـی آیـی

مـاه کـامـل اسـت

بـاقـی شـب هـا هـلال ...

نـظـم جـهـان را بـه هـم زده ای دخـتـر !