1511
آسمـان پـُر می کنـد
فـاصلـه مـن تـا تـو را ...
تـو !
آسمـان پـُر می کنـد
فـاصلـه مـن تـا تـو را ...
تـو !
در صـدایـت نـفس می کـشـد
و رد بـوسـه هـایـش
زیـر تـمـام شعـر هـای تـوسـت
بـانـویـی ...
بـانـویـی کـه مـن
نـیستـم !
سفـرنـامـه دسـت هـایـم را می خـوانـم
روزی سـرزمیـن هـای تـن تـو را ...
کـشف کـرده اسـت !
تنهـا نقطـه ی اشتـراک مـن و تـوسـت
مـن بـرای تـو مـُرده ام ...
تـو بـرای دیـگـری !
بـه بـاران بـی امـان بـگـو
دل اگـر دل بـاشـد ...
آب از آسیـاب عـلاقـه اش نمی افـتـد !
کـه شعـر شوی
نمی دانستـم چـشم هـای شاعـر کـُشـت ...
عـاشـق کـُش می شونـد !
کـوه به کـوه می گـفـت ...
بـهـم می رسیـدنـد !
دل هـر کـس را بـفشارنـد ...
از خـون سـر می رود !
خـودم را بـه خـواب زمستـانـی می زنـم
تـو بـیـا بـا بـوسـه ای ...
بـیـدارم کـن !
مـانـنـد شعـری نـاب ...
کـه کـم خـوانـده می شـود !
هـوای مـا سیـاه و سمـی سـت ...
پـنـاه بـر آسمـان چـشمـانـت !
در بـازی بـاد و بـادبـادک ...
بـرنـده منـم
کـه بـا نـخـی سـاده می رقـصـم !
کـه شعـر را ...
بـه تـن ایـن کـاغـذ سیـخ می کنـد !
هـمـه چـیـز را بـایـد از نـزدیـک بـبـیـنـی ...
حـالا مـرا بـبـیـن !
بـه دنـیـا نـیـا ...
نـگـران مـن نـبـاش
مـن عـاشقـت می مـانـم !
کـه اینقـدر بـی قـراری
مـن کـه چـشـم هـای تـو را از دور دارم
آتـش گـرفـتـه ام ...
دیـگـر وای بـه حـال تـو !
بـه بـاد بـسپـار ...
دلـت را بـه مـن
یـادت نـرود مـال منـی !
در کـافـه هـایـی کـه بـا تـو نـرفـتـم
و چـه نـیـمـکـت ها کـه مـن را کـنـار تـو ...
نـدیـده فـرامـوش کـردنـد !
از شکـل دستـانـت
از صـدای دستـانـت
از سکـوت دستـانـت
کـی پـیـش رویـم می نـشینـی ...
تـا عـکسی محـال بـگیـرم !
اینکـه نگـاه ات بـه هـر چـه بـیـوفـتـد ...
دلـت بـرای کسـی تـنـگ شـود !
کتـاب نمی خـوانـم
فـیـلـم نمی بـیـنـم
فـکـر نمی کنـم
امـا چشمـانـم هنـوز قـهـوه ایـست
هـر بـار کـه دم مـیـکـنـمشـان ...
قـلـب یـکـی از فـنـجـان هـا تـرک بـر می دارد
و مـن روزی دو بـار
لبـم را میـبـرم !
مثـل مـاه ...
کـه بـا هیـچ دستمـالـی از پـنـجـره پـاک نمی شـود !
بـه تـقـویـم اعتقـادی نـیـسـت ...
فـصـل فـصلـم بـه زرد مـعـتـقـد اسـت !
یـعـنـی بـخـواب تـمـام زمستـان را
آغـوشـم ...
پُـر از بـوی بـهـار اسـت !
بـی او
دلـم بـه هـیـچ قـراری ...
نمی رسـد !