1270
کسی تـه قـلبـش ...
پنهـان کـرده اسـت !
بـرای آخـریـن بـار بـه تـو فکـر می کنـم
پـاییـز رسم خـوبـی دارد ...
هـر چـه خشک شـود
دور می ریـزد !
سـادگـی بـود
مـن سـاده دل بستـم ...
و تـو سـاده
چـشم بـستـی !
بـه مـاجـرای مـردی
کـه تمـام ساعـت هـای دنـیـا را دزدیـد
تـا مـعشوقـه اش ...
پـیـر نشـود !
آدم بـه آدم بـرسـد
کـوه بـه کـوه
نـه ...
اینجـا کـوه هـا در آغـوش هـم خـوابیـده انـد
چـرا بـه تـو نمی رسم ؟!
مثـل چُـرت صبـحگـاهـیسـت
همـش بـا خـود می گـویـم ...
فـقـط پـنـج دقـیقـه دیگـر !
یـک روز
هـر چـه تـکـانـم بـدهنـد
هـر چـه صـدایـم کننـد
بـیـدار نـشـوم ...
کـافـی سـت شبـش
بـه خـوابـم آمـده بـاشی
دیگـر رهـایـت نخـواهـم کـرد !
بـوی رفـتـن می دهـد
یـادت هست ؟
همیـن پـاییـز بـود ...
کـه تـو را با خـودش بـرد !
بـرای دو نفـر چـای بـریـز
سهـم خـودت را بنـوش
و بگـذار سهـم مـن ...
بـه عـادت همیشگی اش
از دهـن بیفتـد !
خـورشیـد سینـه ریـزت
دو ستـاره گـوشـواره هـایـت ...
عـاشقـم و از جـیـب خـلیفـه می بـخشم !
زمیـن بـاردار شـد
گـل رویـیـد ...
و در ذهـن طبیعـت پـیچیـد
هـر زن
یـک پیـامبـر اسـت !
یـعنـی
هـرگـز درس عبـرت نمی گیـرد
پـس دوبـاره بـیـا ...
آتـش بـزن
دوبـاره بـرو !
کنـج اتـاق
زانـویـم بـه جـای تـو در بـغـل
و بـا یـادت خـودم را ...
خـفـه کـردم !
او از نـزدیـک ...
دور کـه شدیـم
مـن متـنـفـر شـدم
او عـاشق تـر !
خـوبـی هـای روز افـزون تـوسـت
و مـن هـر روز ...
نـدارتـر از آنـم کـه بهـایـش را بـپـردازم !
لـبخنـد هـای خـشـک
احـوال پـرسی هـای معمـولـی ...
چـشمـان مـن
تـصـویـری از جـنـس تـو می خـواهـد !
کـاش یـا تـو بـرگـردی ...
یـا خیـابـان هـا تمـام شـونـد !