≾ پـسـتــــــ ثـابـتــــــ ≿


تمام نظـرات فقط در همیـن پـست است

بـرای خـوانـدن مینیمـال های قبلی به آرشیـو بـرویـد

هر روز به تعـداد مینیمـال ها اضافه می شـود

لطفـا بـا اکسپلـورر وارد نـشـویـد

کـسـی لیـنک نمـی شـود

مخاطب خاص ندارد


1407

سـرخـی لبـانـت

نـایـاب تـریـن مـاهـی اقیـانـوس

و مـن کـوسـه ای کـه ...

بـوی خـون را خـوب می شنـود !

1406

نمی دانـم

درد کـدام پـرنـده هنگـام کـوچ

در پـاییـز جـا مـانـده اسـت

کـه بـرگ هـا هـر چـه می ریـزنـد ...

شانـه هـای درختـان

سبـک تـر نمی شـود !

1405

ابـرو هـای مـردانـه ات را دوسـت دارم

وقـتـی بـه اسـم غیـرت ...

در هـم تـنـیـده می شـونـد !

1404

بـعـضـی حـرف هـا را

بـهتـر اسـت ...

زیـر بـاران گـفـت

زیـر بـاران شنیـد

جـملـه هـای خـیـس از یـاد نمی رونـد !

1403

خـاطـرات روزهـای بـا تـو را

چـگـونـه فـرامـوش کنـم ؟

وقـتـی خـود مـن ...

یـکـی از خـاطـرات آن روزهـایـم !

1402

الان کـه ایـن را می نـویسم

سـاعـت دقیقـا رأس نـبـودن تـوسـت ...

تـو هـر مـوقـع دلـت خـواسـت بـخـوان !

1401

یـک بـار عـاشـق می شـویـم

و بـه کـسی کـه می خـواهیـم

نمی رسیـم ...

بعـد از آن تـا آخـر عمـر

عـاشـق کسـانـی می شـویـم کـه

شبیـه او هستنـد !

1400

دعـای بـاران خـوانـدیـم

نـه بـرای خـشکسالـی

مـا انـدوهگیـن بـودیـم ...

می خـواستیـم قـدم بـزنیـم وُ

گـریـه کنیـم !

1399

تـا جـایـی کـه یـادم می آیـد

تـو تـرکـم کـرده ای

پـس چـرا ...

استخـوان هـای مـن

از درد تـیـر می کشنـد !

1398

خـوشی هـا در بـرابـر غـم هـا

نـاتـواننـد

ایـن همـه روز کـه بـودی ...

از پـس یـک روز نبـودنـت بـرنیـامـد !

1397

یـک روز

کـه دور هـم نـیست

هیـچ کـلمـه ای حـاضـر نمی شـود

زیـر جنـازه ات را بگیـرد ...

بـرای هـمیشـه

در شعـر می میـری !

1396

حـالا کـه رفـتـه ای

روی تـن تـرانـه هـا خـاک نـشستـه ...

همـان تـرانـه هـایـی کـه بـوی تـو رو می دادنـد !

1395

سـال هـاسـت بـه تـو فـکـر نمی کنـم

چـسبیـده ام بـه ایـن زنـدگـی لـعنتـی

بـه زنـی کـه در مـن مـادر شـده

و مـردی کـه تـو نـیست

طعـم اولیـن دیـدارمـان یـادم نـیست

طعـم سـرمـایـی کـه آتـش مـان را تـنـدتـر می کـرد

و طعـم تـو ...

سـال هـاسـت مـن

مـن نـیستـم !

1394

از نـبـودنـت کـه بـگـذریـم

بـودنـت ...

خیـلـی قـشنـگ بـود !

1393

چـه گستـاخـانـه هـم آغـوش می شـونـد

زمیـن و بـرگ هـای پـایـیـزی ...

بـی هـراس رسـوا شـدن !

1392

وقـت گـریـه کـردن

بـه فـکـر چـشم هـایـم نـبـودم ...

گـل هـای دامنـت داشـت

پـژمـرده می شـد !

1391

آیـنـه را می بـوسـم

شـایـد چـیـزی از تـصـویـرت ...

مـانـده بـاشـد !

1390

چشمـانـت را بـبنـد

و فـکـر کـن

روی صنـدلی چـرخ دار بـه دنیـا آمـده ای

ایـن شهـر ...

زنـی را کـه روی پـای خـودش راه می رود

دوسـت نـدارد !

1389

نـگـاهـت

نـگـاهـت چـه رنـج عـظیـمـی اسـت

وقـتـی بـه یـادم می آورد ...

کـه چـه چیـزهـای فـراوانـی را

هنـوز بـه تـو نـگفتـه ام !

1388

فـقـط آمـده بـودی

بـروی ...

چـه پـارادوکـس بـی رحـمـی !

1387

شعـری کـه تـو را جـان می بـخشـد

شـاعـرش را ...

یـک بـار کشتـه اسـت !

1386

وقـتـی خـدا می خـواست تـو را بسـازد

چـه حـال خـوشـی داشـت

چـه حـوصلـه ای ...

ایـن مـوهـا ، ایـن چـشم ها

خـودت می فـهمـی ؟

مـن همـه ایـن هـا را دوسـت دارم !