1445
پـشـت در ...
تـو را بـیـاورد بـابـانـوئـل !
بـازنـدگـان تـابـلـوی بـرفـی انـد
کـسی بـنـفـشـه هـا را ...
بـرای کـریـسمس بـه خـانـه نمی بـرد !
بـه هـیـچ دوربـیـنـی ...
سـیـب
تـعـارف نمی کنـی !
اختـراع عـاشقـانـه ی خـوبـی سـت
وقـتـی می شـود ...
زیـر بـاران بـبـنـدی اش !
وابستـه نـبـایـد شـد
نـه بـه هیـچ کـس
نـه بـه هیـچ رابـطـه ای
و ایـن لعنـتـی ...
نـشـدنـی تـریـن کـاری بـود کـه آمـوخـتـه ایـم !
می خـواهـم پـیـراهـن گـلـداری بپـوشـم
بـوسـه بکـاری و ...
مـن
دوزخ درو کنـم !
آب و دانـه دادیـم
پـرنـده شـدنـد
پـرشـان دادیـم
اهـلی تـر از آن بـودنـد کـه تنهـایمـان بگـذارنـد
امـا دوبـاره بـرگشتنـد ...
بـا جفتـهـایشـان !
چـای ریـخـت روی تـقـویـم ...
و تمـام روزهـا تـلـخ شـد !
بـی سـگ همـراه ...
بـه گـلـه دل زد
گـرگ چشمـانـت !
آزادی و عـشق
هیـچ مغـایـرتـی بـا هـم نـدارنـد
تـو فـقـط
دستـان مـرا بـگیـر ...
بـعـد هـر کجـا کـه دلـت خـواست بـرو !
دو کـلمـه کـافـی سـت ...
نـام مـن
نـام تـو
بـاقـی حـرف هـا را جـور دیـگـری می زنـیـم !
کـه از رگ گـردن بـه مـن نـزدیـک تـر اسـت
مثلا تـو بهتـریـن خـدای منـی ...
وقـتـی در آغـوشم می گیـری !
چـه از در بیـایـد
چـه از در بـرود
فـرقـی نمی کنـد ...
خـانـه را حتمـا بـوی حـادثـه پُـر خـواهـد کـرد !
نـه دلتنگـم
نـه دوستـت دارم
فقـط بـغـض دارم ...
زنـانـگـی ام را پـیش کسی جـا گـذاشتـم
کـه هنـوز مـرد نـشـده بـود !
زنـدگـی می کننـد
خـاطـرات مـن
مـرا ...
پـاره پـاره کـردنـد !
دیـر آمـدی
دیـر آمـدی ...
کـه لـیـلـی شـدن از یـادم رفـت !