1240

می گـویـنـد

خـوش بـه حـالـت

از وقـتـی کـه رفـت

حـتـی خـم بـه ابـرو نـیـاوردی

نمی دانـنـد بـعضـی دردهـا ...

کـمـر خـم می کنـد

نـه ابـرو !

1239

بـرای فـرزنـدت نگـرانـم

نـکنـد تـقـاص آه مـرا ...

او پـس بـدهـد !

1238

مـادرم

بـنشیـن می خـواهـم دورت بگـردم

تـا مـنـظـومـه شمسی ...

از اعتـبـار بـیـافـتـد !

1237

سـال هـاست عـزیـز کسی نـیستـم

مـادر

بـیـا ...

بـرادرانـم مـرا بـه چـاه نمی انـدازنـد !

1236

کـاش تـو

دختـرکـی قـالـی بـاف بـودی

و مـن قـالـی دست بـافـی ...

بـر سـر دار تـو !

1235

مـن گـذشتـم

تـو هـم گـذشتـی

مـن از بـدی هـایـت

تـو از مـن ...

کـار سخـت را تـو کـردی

اجـر ات بـا سـرنـوشـت !

1234

پـایـیـز پـنجـره ای سـت

کـه از اتـاق مـن ...

بـه هـوای تـو بـاز می شـود !

1233

زنـدگی نـوشتـن نـدارد

وقـتـی تمـام روزهـای خـدا

مـن دارد ...

تـو نـدارد !

1232

دلـم تـنـگ اسـت

همیـن

و دیگـر هیـچ ...

تـو از همیـن جـملـه بخـوان تمـام مـن را !

1231

فـاصلـه ام تـا آوارگـی دستـان تـو بـود

بـادبـادکـت بـودم ...

یـک عـمـر !

1230

پـُر از حـرفـم

امـا بـه گـفتـن ...

دوستـت دارم

بـسنـده می کنـم !

1229

مـن اگـر نقـاش هـم بـودم

یـک بـار

می کشیـدمـت ...

یـک عمـر

پـلـک نمی زدم !

1228

از تمـام هیـاهـوی ایـن دنیـا

تنهـا پنجـره ای می خـواهـم

کـه سـال هـا...

در انتظـار تـو

بـر شیشـه هـای مـه گـرفـتـه اش

آه بـکشـم !

1227

احتمـال داشتـن تـو بـه صـفـر رسیـده

ولـی ایـن شعـر هـا ...

نـفهمنـد

نـمی فـهـمنـد !

1226

خـداحـافـظـی ات

اولیـن تـار مـوی سفیـد بـود ...

آغـازی بـرای هـزاران تـار مـویـی کـه بـایـد سفیـد شـونـد !

1225

طعـم رسوایـی هـم بـدهـد لـب هـای تـو

بـاز هـم مـن شـرافـتـم را ...

از روی لـب هـای تـو می چـیـنـم !

1224

خـاطـراتـت

بـمـب هـای خـوشـه ایـی هـستنـد

کـه هـر شـب

دانـه ای از آن ...

زیـر پـای دلـم می تـرکـد !

1223

نـگـران نـبـاش

تـنـهـا نـیستـم ...

خـیـالـت هـمیشـه بـا مـن اسـت !

1222

آنقـدر عـاشقـم

کـه شـک نـدارم در گـوشـم

بـه جـای اذان ...

نـام تـو را خـوانـده انـد !

1221

تمـام لحظـه هـایـم

در جـستجـوی بـیـداری گـذشـت

بـا ایـن همـه

نمی دانـم چـرا ...

سـال هـاسـت بـوی خـواب می دهـم !

1220

دیگـر کبـوتـری بـاقـی نمـانـده است

تـا نـامـه ای بـرای تـو بفـرستـم ...

هـر کفـتـری رسیـده بـه تـو بـرنگشتـه اسـت !

1219

اگـر بـازی زنـدگـی را

شـانسی در نـظـر نـگـرفـتـه بـودم ...

پـوچ از آب در نمی آمـدی !

1218

کـاش تمـامـی جـاده هـای دنیـا

بـه چشمـانـت ختـم شـود ...

چـراغ قـرمـز قـلبـت را

جـز مـن

بـرای هیـچ کـس سبـز نـکـن !

1217

محـالست کـسی مـرا بـبـیـنـد

و سـراغـی از تـو نـگیـرد ...

بـس کـه چـشم هـایـم لبـریـز تـو هـستـنـد !

1216

در آغـوشـی زنـدانـی هـستیـم

کـه سـال هـاسـت ...

بـه رویـمـان بـاز نـشـده اسـت !

1215

دوسـت دارم

مثـل یـه دیـالـوگ مـحـشـر ...

وسـط یـه فـیـلـم در پـیـت !

1214

عـشـق

آنـقـدر بـزرگـم کـرد

کـه پـیـر شـدم

حـالا می تـوانـم بـه تـو بـگـویـم ...

پـسـرم !

1213

خستـه ات می کنـد خیـال مـن

می دانـم

بگـو کـجـا بـروم ...

کـه نـبـاشـی !

1212

زن بـاشی

و مـردی از چشمـانـت بنـویـسد

از تـردی بـوسـه هـایـت

از نـرمی رایـحـه ی تـنـت

از مـنحنـی خـلقتـت ...

مـرد بـاشی

و کـسی یـادش نیـایـد

از چـه بـرایـت بنـویـسد !

1211

در گـوشـه زنـدان بـه تـو فـکـر می کنـم

می دانـی ؟

می تـوانـی ایـن را درک کنـی ؟

بـاورت می شـود

چقـدر دوستـت دارم ؟

هـیـچ می دانـی غیـر از مـن

هیـچکـس در گـوشـه زنـدان

پـشت میلـه هـا ...

نمی تـوانـد کسـی را

بیشتـر از آزادی دوسـت داشتـه بـاشـد !