1240
خـوش بـه حـالـت
از وقـتـی کـه رفـت
حـتـی خـم بـه ابـرو نـیـاوردی
نمی دانـنـد بـعضـی دردهـا ...
کـمـر خـم می کنـد
نـه ابـرو !
خـوش بـه حـالـت
از وقـتـی کـه رفـت
حـتـی خـم بـه ابـرو نـیـاوردی
نمی دانـنـد بـعضـی دردهـا ...
کـمـر خـم می کنـد
نـه ابـرو !
بـنشیـن می خـواهـم دورت بگـردم
تـا مـنـظـومـه شمسی ...
از اعتـبـار بـیـافـتـد !
مـادر
بـیـا ...
بـرادرانـم مـرا بـه چـاه نمی انـدازنـد !
دختـرکـی قـالـی بـاف بـودی
و مـن قـالـی دست بـافـی ...
بـر سـر دار تـو !
تـو هـم گـذشتـی
مـن از بـدی هـایـت
تـو از مـن ...
کـار سخـت را تـو کـردی
اجـر ات بـا سـرنـوشـت !
کـه از اتـاق مـن ...
بـه هـوای تـو بـاز می شـود !
وقـتـی تمـام روزهـای خـدا
مـن دارد ...
تـو نـدارد !
همیـن
و دیگـر هیـچ ...
تـو از همیـن جـملـه بخـوان تمـام مـن را !
بـادبـادکـت بـودم ...
یـک عـمـر !
یـک بـار
می کشیـدمـت ...
یـک عمـر
پـلـک نمی زدم !
تنهـا پنجـره ای می خـواهـم
کـه سـال هـا...
در انتظـار تـو
بـر شیشـه هـای مـه گـرفـتـه اش
آه بـکشـم !
ولـی ایـن شعـر هـا ...
نـفهمنـد
نـمی فـهـمنـد !
اولیـن تـار مـوی سفیـد بـود ...
آغـازی بـرای هـزاران تـار مـویـی کـه بـایـد سفیـد شـونـد !
بـاز هـم مـن شـرافـتـم را ...
از روی لـب هـای تـو می چـیـنـم !
بـمـب هـای خـوشـه ایـی هـستنـد
کـه هـر شـب
دانـه ای از آن ...
زیـر پـای دلـم می تـرکـد !
کـه شـک نـدارم در گـوشـم
بـه جـای اذان ...
نـام تـو را خـوانـده انـد !
در جـستجـوی بـیـداری گـذشـت
بـا ایـن همـه
نمی دانـم چـرا ...
سـال هـاسـت بـوی خـواب می دهـم !
تـا نـامـه ای بـرای تـو بفـرستـم ...
هـر کفـتـری رسیـده بـه تـو بـرنگشتـه اسـت !
شـانسی در نـظـر نـگـرفـتـه بـودم ...
پـوچ از آب در نمی آمـدی !
بـه چشمـانـت ختـم شـود ...
چـراغ قـرمـز قـلبـت را
جـز مـن
بـرای هیـچ کـس سبـز نـکـن !
و سـراغـی از تـو نـگیـرد ...
بـس کـه چـشم هـایـم لبـریـز تـو هـستـنـد !
کـه سـال هـاسـت ...
بـه رویـمـان بـاز نـشـده اسـت !
آنـقـدر بـزرگـم کـرد
کـه پـیـر شـدم
حـالا می تـوانـم بـه تـو بـگـویـم ...
پـسـرم !