1460

همـه ی عمـرم را جمـع می کنـم

و بـرای دیـدن تـو آمـاده می شـوم

عـجلـه کـن ...

فـرصـت فـکـر کـردن نـیست

بـا همیـن یـک نـگـاه بـایـد عـاشـق شـویـم !

1459

بـه خـدا گـفتـه ام زحـمـت نـکشـد

نـه نیـازی بـه زلـزلـه هـست

نـه نیـازی بـه سونـامـی

هـمیـن کـه تـو هـستـی

هـمیـن کـه تـو می خنـدی

بـلاهـای بـزرگـی انـد

کـه جهـانـم را ...

بـا خـاک یـکـی کـرده انـد !

1458

بـهمـن بـه تـن دارم

تـو بـا آغـوش مـردادی ات

اردیـبهشتـم کـن ...

کـه اوضـاع مـعتـدل بـاشـد !

1457

مثـل بـاران هـای بـی اجـازه

وقـت و بـی وقـت

در هـوایـم پـراکنـده ای ...

و مـن بـی هـوا

نـاگهـان خـیسم از تـو !

1456

مـن قـصـه ی تـو را

ایـنگـونـه آغـاز می کنـم

یـکـی بـود

هنـوز هـم هـسـت ...

خـدایـا

هـمیشـه بـاشـد !

1455

کـاش ذهنـت

کمـی زنـانـه کـار می کـرد

و می تـوانستـی چـنـد کـار را بـا هـم انجـام دهـی

مثـلا در یـک زمـان

بـه مـن فـکـر کنـی

بـه مـن فـکـر کنـی

و ...

بـه مـن فـکـر کنـی !

1454

دراز می کـشم

خیـره می شـوم بـه سقـف

اشـک هـایـم می چـکنـد ...

سُـر می خـورنـد و می رونـد بـه جـایـی

کـه تـو هـمیشـه می بـوسیـدی !

1453

تـو زنـدگـی گـاهـی بـه جـایـی میـرسـی

کـه تـازه میـفهمـی ...

چـه خـوشبختنـد کسـانـی کـه

دچـار آلـزایمـر هـستنـد !

1452

اگـر می شـود دستـم را بـگیـر ؟

دارم بـه یـادت ...

می افـتـم !

1451

سـال هـاسـت منتظـر آمـدن روزهـای بـهتـرم

ولـی نمی دانـم چـرا هنـوز هـم ...

دیـروزهـا بـهتـرنـد !

1450

امـروز

خـاطـراتـت را سـوزانـدم

امـا ...

بـوی خـوش هیـزمـش بـیقـرارم کـرد

دلتـنگـت شـدم !

1449

عـشقـت بـه مـن آمـوخـت

کـه بـی گـریـه ...

گـریـه کنـم !

1448

بـه صـد مـرگ سخـت

بـه صـد مـرگ سخـت تـر

در زنـدگـی لحظـاتـی هـست

کـه بـه صـد مـرگ سخـت تـر می ارزنـد

خـاطـره یـی شـایـد ...

رویـایـی

اتـفـاقـی !

1447

در صـدا کـردن نـام تـو

یـک کجـایـی ؟ پـنهـان است

یـک کـاش می بـودی

یـک کـاش بـاشی

یـک کـاش نمی رفـتـی ...

مـن نـام تـو را

حـذف بـه قـریـنـه ی ایـن همـه دلتـنـگـی و پـرسـش

صـدا می زنـم !

1446

گـفتنـد خـوش بـه حـالـت

رفـت

ابـرو هـم خـم نـکـردی

چـه سـاده بـودنـد

نمی دانـستنـد درد رفـتـنـش

از آن دردهـایـی بـود ...

کـه کمـر خـم می کـرد

نـه ابـرو !