1460
و بـرای دیـدن تـو آمـاده می شـوم
عـجلـه کـن ...
فـرصـت فـکـر کـردن نـیست
بـا همیـن یـک نـگـاه بـایـد عـاشـق شـویـم !
و بـرای دیـدن تـو آمـاده می شـوم
عـجلـه کـن ...
فـرصـت فـکـر کـردن نـیست
بـا همیـن یـک نـگـاه بـایـد عـاشـق شـویـم !
نـه نیـازی بـه زلـزلـه هـست
نـه نیـازی بـه سونـامـی
هـمیـن کـه تـو هـستـی
هـمیـن کـه تـو می خنـدی
بـلاهـای بـزرگـی انـد
کـه جهـانـم را ...
بـا خـاک یـکـی کـرده انـد !
تـو بـا آغـوش مـردادی ات
اردیـبهشتـم کـن ...
کـه اوضـاع مـعتـدل بـاشـد !
وقـت و بـی وقـت
در هـوایـم پـراکنـده ای ...
و مـن بـی هـوا
نـاگهـان خـیسم از تـو !
ایـنگـونـه آغـاز می کنـم
یـکـی بـود
هنـوز هـم هـسـت ...
خـدایـا
هـمیشـه بـاشـد !
کمـی زنـانـه کـار می کـرد
و می تـوانستـی چـنـد کـار را بـا هـم انجـام دهـی
مثـلا در یـک زمـان
بـه مـن فـکـر کنـی
بـه مـن فـکـر کنـی
و ...
بـه مـن فـکـر کنـی !
خیـره می شـوم بـه سقـف
اشـک هـایـم می چـکنـد ...
سُـر می خـورنـد و می رونـد بـه جـایـی
کـه تـو هـمیشـه می بـوسیـدی !
کـه تـازه میـفهمـی ...
چـه خـوشبختنـد کسـانـی کـه
دچـار آلـزایمـر هـستنـد !
ولـی نمی دانـم چـرا هنـوز هـم ...
دیـروزهـا بـهتـرنـد !
خـاطـراتـت را سـوزانـدم
امـا ...
بـوی خـوش هیـزمـش بـیقـرارم کـرد
دلتـنگـت شـدم !
بـه صـد مـرگ سخـت تـر
در زنـدگـی لحظـاتـی هـست
کـه بـه صـد مـرگ سخـت تـر می ارزنـد
خـاطـره یـی شـایـد ...
رویـایـی
اتـفـاقـی !