1500

پـخـتـه تـر از آنـی

کـه شعـر هـای مـن ...

خـامـت کـنـد !

1499

ایـن روزهـا

هـوای مـا سیـاه و سمـی سـت ...

پـنـاه بـر آسمـان چـشمـانـت !

1498

سـاده می گـویـم

در بـازی بـاد و بـادبـادک ...

بـرنـده منـم

کـه بـا نـخـی سـاده می رقـصـم !

1497

ایـن بـرق نگـاه تـوست

کـه شعـر را ...

بـه تـن ایـن کـاغـذ سیـخ می کنـد !

1496

شمـاره ی چـشم هـایـت را دوسـت دارم

هـمـه چـیـز را بـایـد از نـزدیـک بـبـیـنـی ...

حـالا مـرا بـبـیـن !

1495

زمـیـن جـای خـوبـی نـیست

بـه دنـیـا نـیـا ...

نـگـران مـن نـبـاش

مـن عـاشقـت می مـانـم !

1494

تـو حـق داری

کـه اینقـدر بـی قـراری

مـن کـه چـشـم هـای تـو را از دور دارم

آتـش گـرفـتـه ام ...

دیـگـر وای بـه حـال تـو !

1493

هـمـه چـیـز را مـثـل مـوهـات

بـه بـاد بـسپـار ...

دلـت را بـه مـن

یـادت نـرود مـال منـی !

1492

چـه قـدر چـای کـه نـنـوشیـدم

در کـافـه هـایـی کـه بـا تـو نـرفـتـم

و چـه نـیـمـکـت ها کـه مـن را کـنـار تـو ...

نـدیـده فـرامـوش کـردنـد !

1491

می خـواهـم عـکسی بـگیـرم

از شکـل دستـانـت

از صـدای دستـانـت

از سکـوت دستـانـت

کـی پـیـش رویـم می نـشینـی ...

تـا عـکسی محـال بـگیـرم !

1490

بیمـاری نـادری ست

اینکـه نگـاه ات بـه هـر چـه بـیـوفـتـد ...

دلـت بـرای کسـی تـنـگ شـود !

1489

تـو یـک جـا گـم شـده ای

مـن ...

همـه جـا را بـایـد بـگـردم !

1488

عـادت هـایـت را فـرامـوش کـرده ام

کتـاب نمی خـوانـم

فـیـلـم نمی بـیـنـم

فـکـر نمی کنـم

امـا چشمـانـم هنـوز قـهـوه ایـست

هـر بـار کـه دم مـیـکـنـمشـان ...

قـلـب یـکـی از فـنـجـان هـا تـرک بـر می دارد

و مـن روزی دو بـار

لبـم را میـبـرم !

1487

فـرامـوش نمی شـوی هیـچ وقـت

مثـل مـاه ...

کـه بـا هیـچ دستمـالـی از پـنـجـره پـاک نمی شـود !

1486

نـه

بـه تـقـویـم اعتقـادی نـیـسـت ...

فـصـل فـصلـم بـه زرد مـعـتـقـد اسـت !