1500
کـه شعـر هـای مـن ...
خـامـت کـنـد !
هـوای مـا سیـاه و سمـی سـت ...
پـنـاه بـر آسمـان چـشمـانـت !
در بـازی بـاد و بـادبـادک ...
بـرنـده منـم
کـه بـا نـخـی سـاده می رقـصـم !
کـه شعـر را ...
بـه تـن ایـن کـاغـذ سیـخ می کنـد !
هـمـه چـیـز را بـایـد از نـزدیـک بـبـیـنـی ...
حـالا مـرا بـبـیـن !
بـه دنـیـا نـیـا ...
نـگـران مـن نـبـاش
مـن عـاشقـت می مـانـم !
کـه اینقـدر بـی قـراری
مـن کـه چـشـم هـای تـو را از دور دارم
آتـش گـرفـتـه ام ...
دیـگـر وای بـه حـال تـو !
بـه بـاد بـسپـار ...
دلـت را بـه مـن
یـادت نـرود مـال منـی !
در کـافـه هـایـی کـه بـا تـو نـرفـتـم
و چـه نـیـمـکـت ها کـه مـن را کـنـار تـو ...
نـدیـده فـرامـوش کـردنـد !
از شکـل دستـانـت
از صـدای دستـانـت
از سکـوت دستـانـت
کـی پـیـش رویـم می نـشینـی ...
تـا عـکسی محـال بـگیـرم !
اینکـه نگـاه ات بـه هـر چـه بـیـوفـتـد ...
دلـت بـرای کسـی تـنـگ شـود !
کتـاب نمی خـوانـم
فـیـلـم نمی بـیـنـم
فـکـر نمی کنـم
امـا چشمـانـم هنـوز قـهـوه ایـست
هـر بـار کـه دم مـیـکـنـمشـان ...
قـلـب یـکـی از فـنـجـان هـا تـرک بـر می دارد
و مـن روزی دو بـار
لبـم را میـبـرم !