990
بـا هـزاران کـودک
کـه شـوق پـدر نـامیـدنـت را ...
در رحـم مـادران مُـرده گـریـه می کننـد
چـه کنـم ؟!
بـا هـزاران کـودک
کـه شـوق پـدر نـامیـدنـت را ...
در رحـم مـادران مُـرده گـریـه می کننـد
چـه کنـم ؟!
حـتـی وقـتـی کـه دیگـر در آن هـا ...
جـایـی نـدارم !
چنـدم تقـویـم اسـت
کـه تمـام فـصـل هـا ...
از آن هـا شـروع می شـونـد !
سکسکـه ی نبـودنـت را گـرفـتـه ام ...
بـرگـرد و آبـی بـه دستـم بـده !
چشـم هـای تـو جهـان مـن اسـت
امـا ...
چشـم هـایـت را کـه بـستی
جهـانـم در اشـک هـایـم
غـرق شـد !
حـس غـریـب تـوی شعـرهـایـم را دوسـت داری ...
همیشـه خـودخـواه بـوده ای !
مـو هـای پـدر
عکس هـا
تـخـم مـرغ هـا ...
حـتـی تنهـایی هـم مثـل سابـق مـزه نمی دهـد !
آمـدم
بـه هـم رسیـدیـم
و چـه سـاده از هـم گـذشتیـم ...
مـا قطـار هـایی بـودیـم
کـه ریـل هـا بـرای مـان تـصمیـم گـرفتنـد !
یـواشکی خـواب تـو را می بینـم
یـواشکی نگـاهـت می کنـم
صـدایـت می کنـم
بیـن خـوردمـان بـاشـد ...
امـا مـن هنـوز تـو را
یـواشکی دوسـت دارم !
ولـی خیلیـا بعـد خیلیـا ...
دیگـه زنـدگی نکـردن !
کـه بـا قـافیـه تـوصیفـت کنـم
و نـه عکـاس
کـه اوج زیبـایـیـت را ثـبـت کنـم ...
مـن فـقـط دلـتنگـم !
نـمیـدانـست
خیـابـان بـا پـابـرهنـه هـا ...
بـیشتـر راه می آیـد !
آرامـم نمی کننـد ...
حـتـی آن هـایـی کـه رنـگ چشمـان تـوسـت !
مـن از حـال کـلاغـی کـه می رفـت
فـهمیـده بـودم ...
قـصـه بـه آخـر رسیـده اسـت !
بـایـد بـرای دوستـانـم تـوضیـح بـدهـم
کـه در دنیـای بیـرون از ایـن نـوشتـه هـا
پـای هیـچ عـشقـی وسـط نـیست
بـاور کـه نمی کننـد ...
جـان تـو را قـسم می خـورم !
دستـه دستـه خـودکشی می کننـد
می ریـزنـد
دستـان تـو را می خـواهنـد ...
اگـر بـرنـگـردی
خـودم بـا قـیـچـی
همـه شـان را سـر می بـرم !
کـدام خـربـزه ی نخـورده ای
کـه ایـن چنیـن ...
می لـرزانـی تـنـم را !
نـه لیـلی وار
نـه چـون شیـریـن
نـه چـون عـذرا ...
دوستـت دارم
چـون پیـامبـری خـدایـش را !
و تنهـا خـاطـره ای کـه بـه جـا مـانـده
دسـت هـای مـن هستنـد ...
نمی تـوانـم دور بـریـزمشـان !
غـربـت معنـایی نـدارد
وقـتـی آغـوش تـو ...
سـرزمیـن مـن اسـت !
بـدون نـاخن هـای لاک زده
بـدون کـفش هـای پـاشنـه بـلنـد
بـدون النگـو
و بـدون گـل سـر تصـور کـن ...
خـدا دختـر را آفـریـد
دختـر جهـان را بـرای خـدا
زیـبـا کـرد !
هـرگـز بـاز نمی شونـد
مثـل گـره ای ...
کـه در اولیـن نگـاه بیـن چشمـانمـان
اتفـاق افتـاد !
تـو را بـه دسـت کـه بسپـارم ؟
سـال هـاسـت ...
مـرا بـه دسـت خـدا سپـرده انـد !
دفـن می کننـد ...
مـن در شنـاسنـامـه ی تـو
خـوانـده می شـوم !
سیگـار گـدایـی کنـم
و هـر کـه پـرسیـد ...
چـرا ؟
بـه قـلبـم اشـاره کـنـم !