1300
ایـن قـشنگ تـریـن دروغ ...
یـک عـاشـق اسـت !
بستـه می شـود چـشم ...
مـن ولی خیـره بـه تـو می مـانـم !
و یـاد تـو می افـتـم ...
تـو بـا مـن چـه کـرده ای ؟!
کـه در اوج بهـار زنـدگـی ...
کسی انگـار حـواسش نـیسـت !
ﮔـﺬﺷـﺖ ﺍﺯ ﭘـﯿﺸﯿـﻦ ﻭ ﮔـﺬﺭﯼ ﺑـﯽ ﺗـﻔـﺎﻭﺕ ﺍﺯ پـﺴﯿـﻦ
ﺍﯾـﻦ ﻣـﻨـﻪ ﺳﺨـﺖ ﺭﺍ ﺗـﻮ ﺳـﺎﺧـﺘـﯽ ...
ﺍﺯ ﺗـﻮ ﻣﻤﻨـﻮﻧـﻢ !
حـتـی اگـر کنـارم نـشستـه بـاشی
بـاز هـم دلتنـگ تـوام
حـالا بـبیـن ...
نبـودنـت بـا مـن چـه می کنـد !
وقـتـی زیـر لحـاف شـب
آتـش آغـوشـت ...
تـن پـوشـم می شـود !
و ایـن تنهـا کـاریست کـه آمـوختـه ام
کـاری کـه دوسـت و دشمـن ...
بـه آن حسادت می کننـد !
آنقـدر نـدارمـت
کـه از خـالی قـلبم
بـیشتـر از همـه چـیـز ...
می تـرسـم !
مـن تنهـا غـریـب خیـابـان هـای بـی تـو نـیستم
درختـان هـم ...
از مـزه ی چـشم هـای تـو
اشـک می ریـزنـد !
حـتـی اگـر بـه شیشه آبـی کـه هـر روز
بـی لیـوان
سـر می کشی
حسـادت کنـم
یـا بـه هـر شی مسخـره ای ...
کـه از مـن
بـه تـو
نـزدیک تـر اسـت !
قـرار بـود یـک شعـر بـلنـد بـاشـد
امـا از وقـتـی یـادم می آیـد
تـو هـمیشه خیـلی کـوتـاه ...
آمـده ای و رفـتـه ای !
و آینـده هـم ...
چمـدانـش را بـا خـاطـرات تـو بـست
و رفـت !
مثـل پـدری
کـه دختـرش را
دختـری کـه مـوهـایـش را
مـوهـایـی کـه بـاد را
و بـادی کـه گلهـای پبـراهنـم را ...
دوسـت دارد !
مـن امـا ...
بـه وجـدانـم بـدهکـارم
بـارهـا از بـرای خوشحـالـی تـو
خـرش کـردم !
اگـر کمی از خنـده هـایـت
کمتـر کنـی
تمـام
تیمـارستـان هـای شهـر را
دیـوانـه هـای تـو گـرفـتـه اسـت !