1525
شعـر هـایـم را بـا لهجـه ی مـردی بنـویـسم
کـه زبـان مـادری اش را فـرامـوش کـرده اسـت
و بـا لحـن تـب دار آغـوشش
بـرایـم سپـیـد می گـویـد
بـا منطـق مـردی ...
کـه از مـو هـایـم فـلسفـه می بـافـد !
شعـر هـایـم را بـا لهجـه ی مـردی بنـویـسم
کـه زبـان مـادری اش را فـرامـوش کـرده اسـت
و بـا لحـن تـب دار آغـوشش
بـرایـم سپـیـد می گـویـد
بـا منطـق مـردی ...
کـه از مـو هـایـم فـلسفـه می بـافـد !
فـرصـت اینکـه حـروف نـاممـان کنـار هـم بمـانـد ...
زمیـن هـمیشـه همـان قـدر کـه بـرای نـزدیـک شـدن گشتـه اسـت
بـرای دور شـدن هـم می گـردد !
دَر هـم ابـروانـت راه درازیـسـت ...
لـبخنـد بـزن
جـان می دهـم !
سـایـه ی رنـجـی پـایـان رفـتـه
دوستـت دارم
و بـه لمـس سرانـگشتـانـت ...
بـر سایـه ی ایـن زخـم دلخـوشـم !
دست نگـاهـم را بگیـر
مـرا دچـار حـادثـه ای کـن کـه بـا عـشق نـسبـت دارد ...
مـن عـجیـب از روزگـار رنـجیـده ام !
از فـردا بـرایـم چیـزی نگـو
مـن نمی گـویـم
فـردا روز دیگریست
فقـط می گـویـم
تـو روز دیگـری هستـی ...
تـو فـردایـی
همـان کـه بـایـد بـه خـاطـرش زنـده بمـانـم !
تـیـتـر اول خبـر هـا ایـن بـود
مـرد پـستچـی در بـرف جـان داد
یـقیـن دارم کـه ایـن بار ...
یکجـا
جـواب تمـام نـامـه هـایـم را فـرستـاده بـودی !