1525

مـن عـادت کـرده ام

شعـر هـایـم را بـا لهجـه ی مـردی بنـویـسم

کـه زبـان مـادری اش را فـرامـوش کـرده اسـت

و بـا لحـن تـب دار آغـوشش

بـرایـم سپـیـد می گـویـد

بـا منطـق مـردی ...

کـه از مـو هـایـم فـلسفـه می بـافـد !

1524

کـوتـاه اسـت

فـرصـت اینکـه حـروف نـاممـان کنـار هـم بمـانـد ...

زمیـن هـمیشـه همـان قـدر کـه بـرای نـزدیـک شـدن گشتـه اسـت

بـرای دور شـدن هـم می گـردد !

1523

بـرای کشتن مـن

دَر هـم ابـروانـت راه درازیـسـت ...

لـبخنـد بـزن

جـان می دهـم !

1522

گـاهـی لای مـوهـا

گـاهـی گـرد گـردن ...

رفـت و آمـد دسـت هـا !

1521

زخمـی کهنـه ام

سـایـه ی رنـجـی پـایـان رفـتـه

دوستـت دارم

و بـه لمـس سرانـگشتـانـت ...

بـر سایـه ی ایـن زخـم دلخـوشـم !

1520

سـر بگـذار بـر درد بـازوان مـن

دست نگـاهـم را بگیـر

مـرا دچـار حـادثـه ای کـن کـه بـا عـشق نـسبـت دارد ...

مـن عـجیـب از روزگـار رنـجیـده ام !

1519

امـروز بـه پـایـان می رسـد

از فـردا بـرایـم چیـزی نگـو

مـن نمی گـویـم

فـردا روز دیگریست

فقـط می گـویـم

تـو روز دیگـری هستـی ...

تـو فـردایـی

همـان کـه بـایـد بـه خـاطـرش زنـده بمـانـم !

1518

امـروز

تـیـتـر اول خبـر هـا ایـن بـود

مـرد پـستچـی در بـرف جـان داد

یـقیـن دارم کـه ایـن بار ...

یکجـا

جـواب تمـام نـامـه هـایـم را فـرستـاده بـودی !

1517

مگـر نـه ایـن کـه

قـول دادم بـه تـو فکـر نـکنـم ؟

چـرا

چـرا

رویـای هـر شبـم ...

بـه تـو ختـم می شـود !

1516

هـر چـه می رویـم

سهممـان نـرسیـدن اسـت

هـر چـه می خـواهیـم

سهممـان نـداشتـن اسـت

به لجـاجـت احمقـانـه ای دچـاریـم ...

مـا بـه دنـیـا آمـدیـم

دنـیـا بـه مـا نـیـامـد !