1340
نمنـاک غـم روزهـای رفـتـه و
چـشم انتظـار شنبـه هـای ملـول ...
خستـه ام ازیـن تـقـویـم پُـر تـکـرار بـی تـو !
نمنـاک غـم روزهـای رفـتـه و
چـشم انتظـار شنبـه هـای ملـول ...
خستـه ام ازیـن تـقـویـم پُـر تـکـرار بـی تـو !
ایـن همـه دوستـت دارم
بـه تـو نمی رسـد
فـقـط می رونـد روی کـاغـذ ...
و حـول محـور نبـودنـت
می چـرخنـد !
فـرامـوشی دل می خـواسـت ...
کـه آن هـم پـیش تـو مـانـد !
دوبـاره دوام آورد
امـا هـر چـه بـاشـد ریسمـان پـاره ای اسـت
شـایـد مـا دوبـاره همـدیگـر را دیـدار کنیـم
امـا در آن جـا کـه تـرکـم کـردی ...
هـرگـز دوبـاره مـرا نخـواهـی یـافـت !
کـه مـن
میـان اینهمـه آدم تنهـا بمـانـم
مجبـور نـیستـی بـرنگـردی
کـه مـن
مبنـای سـرزنـش هـای همـه مـردم بـاشـم ...
و مـن
مجبـور نـیستـم ادامـه دهـم
اگـر بـرنگـردی !
مـال حـلال بـه صـاحبـش بـر می گـردد
هـی نـرفـتـه بـر می گـردد ...
غـمـت !
دست بـر می دارم از سر جهـان و
بـه زنـدگی ادامـه می دهـم
هیـچ چیـز ...
از مـا شـروع نـشـده اسـت
و بـه مـا نیـز خـتـم نـخواهـد شـد !
و نـدانـی بـا سرریـز احسـاست چـه کنی
احسـاس زنـی را داری ...
کـه نـوزاد مُـرده بـه دنیـا آورده است
و سینـه هـایـش شیـر دارد !
هنـوز زیـر سایـه ی آخـریـن نگـاهـت ...
آفـتـاب می گیـرم !
بـاران
یـادت در مـن
طـوفـان
بـا تـو ...
امشب پـایـان می گیـرم !
مـرا کـه می بـوسی ...
در مـن شکـوفـه هـا
تـنیـده می شونـد !
شـاه دنیـایـش بـاش ای مـرد
نـه سـردار سپـاهی کـه ...
احسـاسش را در هـم می شکنـد !
بـرای تـو
بـرای تـو کـه چـایـت را ...
هـمیشـه تـلـخ می خـوری
خـاک بـر سـرت !
پـچ پـچ بـرانـدازی ست
همیـن روز هـاست کـه واژه هـا ...
کـودتـا کننـد
بـه رهبـری یـک
دوستـت نـدارم !
آن درخـت
سیـب هـم اگـر نـداشت ...
دسـت آخـر یـکی مـان
بـهـانـه ای بـرای صـحبـت پیـدا می کـرد !
هـر شـب از بـام خیـال
تـا آغـوش بـاز احـساسـت ...
امـشب دامـن گلـدار بپـوش
مـن شـاعـری کنـم و
پـاییـز حسـودی
بـه گـل هـای خـوشرنـگ دامـنـت !
دو استکـان چـای می ریـزم
یـکی داغ بـرای خـودم
یـکی کـه سـرد ...
سهـم گلـدان پـشت پـنجـره می شـود !
دوستـم نـداشتـه بـاشی
هـر جـور بخـواهـی بـاشـی
امـا ...
حـق نـداری نبـاشی
آخـر مـن دوستـت دارم !
خیـلی خستـه
بـه مـن جـایـی بـدهیـد
می خـواهـم بخـوابـم ...
یـک تـخـت خـالی
یـک دنیـای خـالـی
یـک قـلـب خـالـی !
روی سنـگ فـرش خیـابـان
در انتظـار یـک دسـت
یـک فـوت
ایـن همـه رهگـذر ...
کـسی پیـامـی نـدارد بـرای کـسی ؟
قصـه ی ایـن همـه تنهـایـی را
قـاصـدک بـه کجـا خـواهـد بـرد ؟!
فـرامـوشـی زمـان می خـواهـد
اشتـبـاه بـود ...
فـرامـوشـی زمـان نمی خـواهـد
فـرامـوشـی دل می خـواسـت
کـه آن هـم پـیـش تـو مـانـد !
شـوخـی سـرش نمی شـود
دلتنـگـی مـوریـانـه اسـت و
مـن هنـوز آدم نـشده ام ...
مـن هنـوز چـوبـی ام !
روسـری سفیـدت
کـه بـه شـاخـه ی درخـتـی ...
گـیـر کـرده اسـت !
نمی دانـی چـه حـالی دارد
تمـام شـب را
از ایـن پـهلـو بـه آن پـهلـو پـرت کنـی ...
و هیـچ کـابـوسی بـه خـاطـر تـو
از خـواب نـپـرد !
دست اتفـاق هـای خـوب زنـدگـی ام را گـرفـت ...
کـه دیـگـر نمی افـتنـد !