1340

جمعـه ام

نمنـاک غـم روزهـای رفـتـه و

چـشم انتظـار شنبـه هـای ملـول ...

خستـه ام ازیـن تـقـویـم پُـر تـکـرار بـی تـو !

1339

تـو رفـتـه ای

و جـای دسـت هـایـت ...

در شعـرهـایـم خـالیـسـت !

1338

می خـواستـم بـا مـن راه بیـایـی

دقیقـا مقـابلـم ...

لنگـر انـداخـتـی ؟!

1337

چقـدر بـد اسـت

ایـن همـه دوستـت دارم

بـه تـو نمی رسـد

فـقـط می رونـد روی کـاغـذ ...

و حـول محـور نبـودنـت

می چـرخنـد !

1336

خـم روی خـم

درد پـشت درد

تنهـا عـشق ...

عـشق را التیـام اسـت !

1335

فـرامـوشی زمـان نمی خـواهـد

فـرامـوشی دل می خـواسـت ...

کـه آن هـم پـیش تـو مـانـد !

1334

ریسمـان پـاره را می تـوان دوبـاره گـره زد

دوبـاره دوام آورد

امـا هـر چـه بـاشـد ریسمـان پـاره ای اسـت

شـایـد مـا دوبـاره همـدیگـر را دیـدار کنیـم

امـا در آن جـا کـه تـرکـم کـردی ...

هـرگـز دوبـاره مـرا نخـواهـی یـافـت !

1333

مـا آب را

بـرای گـریستـن ...

نـوشیـده ایـم !

1332

جهـان

شلـوغ تـر از آن اسـت

کـه هـر کـس ...

تنهـا یـک بـار گـم شـود !

1331

مجبـور نبـودی بـروی

کـه مـن

میـان اینهمـه آدم تنهـا بمـانـم

مجبـور نـیستـی بـرنگـردی

کـه مـن

مبنـای سـرزنـش هـای همـه مـردم بـاشـم ...

و مـن

مجبـور نـیستـم ادامـه دهـم

اگـر بـرنگـردی !

1330

لـحـن تـنـد رفـتـنـت

هنـوز گـاهـی ...

چشمـانـم را می سـوزانـد !

1329

مـادر بـزرگ درسـت می گـفـت

مـال حـلال بـه صـاحبـش بـر می گـردد

هـی نـرفـتـه بـر می گـردد ...

غـمـت !

1328

مـن بـرای

ایـن همـه درد ...

کـافـی نـیـستـم !

1327

بـه روی خـودم نمی آورم

دست بـر می دارم از سر جهـان و

بـه زنـدگی ادامـه می دهـم

هیـچ چیـز ...

از مـا شـروع نـشـده اسـت

و بـه مـا نیـز خـتـم نـخواهـد شـد !

1326

آنـقـدر بـریـدی از مـن ...

کـه تمـام شـدم !

1325

وقـتـی زن بـاشی

و نـدانـی بـا سرریـز احسـاست چـه کنی

احسـاس زنـی را داری ...

کـه نـوزاد مُـرده بـه دنیـا آورده است

و سینـه هـایـش شیـر دارد !

1324

بـا ایـن همـه پـایـیـز

هنـوز زیـر سایـه ی آخـریـن نگـاهـت ...

آفـتـاب می گیـرم !

1323

نـامـت در مـن

بـاران

یـادت در مـن

طـوفـان

بـا تـو ...

امشب پـایـان می گیـرم !

1322

نمی دانستـم

دسـت دراز کـرده ای ...

دستـم را بـگیـری

دل دادم !

1321

نـفـس هـایـت عطـر بهـار نـارنـج

مـرا کـه می بـوسی ...

در مـن شکـوفـه هـا

تـنیـده می شونـد !

1320

دل یـک زن تمـام دنیـای اوست

شـاه دنیـایـش بـاش ای مـرد

نـه سـردار سپـاهی کـه ...

احسـاسش را در هـم می شکنـد !

1319

تمـام قنـد هـای دلـم را آب کـردم

بـرای تـو

بـرای تـو کـه چـایـت را ...

هـمیشـه تـلـخ می خـوری

خـاک بـر سـرت !

1318

آنقـدر نیـامـدی کـه تـوی شعـر ها

پـچ پـچ بـرانـدازی ست

همیـن روز هـاست کـه واژه هـا ...

کـودتـا کننـد

بـه رهبـری یـک

دوستـت نـدارم !

1317

بـا خـودت صـادق بـاش

آن درخـت

سیـب هـم اگـر نـداشت ...

دسـت آخـر یـکی مـان

بـهـانـه ای بـرای صـحبـت پیـدا می کـرد !

1316

چـه سقـوط دلـچسبی سـت

هـر شـب از بـام خیـال

تـا آغـوش بـاز احـساسـت ...

امـشب دامـن گلـدار بپـوش

مـن شـاعـری کنـم و

پـاییـز حسـودی

بـه گـل هـای خـوشرنـگ دامـنـت !

1315

هنـوز

دو استکـان چـای می ریـزم

یـکی داغ بـرای خـودم

یـکی کـه سـرد ...

سهـم گلـدان پـشت پـنجـره می شـود !

1314

تـو حـق داری عـاشق بـاشی

دوستـم نـداشتـه بـاشی

هـر جـور بخـواهـی بـاشـی

امـا ...

حـق نـداری نبـاشی

آخـر مـن دوستـت دارم !

1313

خستـه ام

خیـلی خستـه

بـه مـن جـایـی بـدهیـد

می خـواهـم بخـوابـم ...

یـک تـخـت خـالی

یـک دنیـای خـالـی

یـک قـلـب خـالـی !

1312

قـاصـدکـی

روی سنـگ فـرش خیـابـان

در انتظـار یـک دسـت

یـک فـوت

ایـن همـه رهگـذر ...

کـسی پیـامـی نـدارد بـرای کـسی ؟

قصـه ی ایـن همـه تنهـایـی را

قـاصـدک بـه کجـا خـواهـد بـرد ؟!

1311

گـفـتـه بـودم

فـرامـوشـی زمـان می خـواهـد

اشتـبـاه بـود ...

فـرامـوشـی زمـان نمی خـواهـد

فـرامـوشـی دل می خـواسـت

کـه آن هـم پـیـش تـو مـانـد !

1310

دلتنـگـی

شـوخـی سـرش نمی شـود

دلتنـگـی مـوریـانـه اسـت و

مـن هنـوز آدم نـشده ام ...

مـن هنـوز چـوبـی ام !

1309

دسـت هـای مـن گـرسنـه

دسـت هـای تـو تـشنـه

آب و نـان ...

هـم شویـم !

1308

بـاران یـعنـی

خـدا هـم دلـش از تـو ...

گـرفـتـه اسـت !

1307

چـشم

چشـم

دو ابـرو

چقـدر خـدا بـرای کشیـدنـت ...

آواز خـوانـد !

1306

بـاد را بـه غلـط کـردن انـداختـه

روسـری سفیـدت

کـه بـه شـاخـه ی درخـتـی ...

گـیـر کـرده اسـت !

1305

تـو مـرا نمی فـهمـی

نمی دانـی چـه حـالی دارد

تمـام شـب را

از ایـن پـهلـو بـه آن پـهلـو پـرت کنـی ...

و هیـچ کـابـوسی بـه خـاطـر تـو

از خـواب نـپـرد !

1304

امـروز نـشستم

و بـی بهـانـه بـه اسـم تـو ...

سـاعـت هـا گـریستـم !

1303

نمی دانـم چـه کسی

دست اتفـاق هـای خـوب زنـدگـی ام را گـرفـت ...

کـه دیـگـر نمی افـتنـد !

1302

می خـواهـم بـشکنـم عـادت زنـانـه ام را

از حـالا اشـک هـایـم را مثـل حـرف هـایـم ...

پـنهـان می کنـم !

1301

چـه زود بـه عـجـز رسیـدیـم

و عـشق آن شعـر بـلنـدی کـه بـی پـروا

بـر لبهـایمـان بـود

و از حـرارتـش می سـوختیـم ...

چـه زود

بـه خـاطـره هـا پـیوسـت !