600

تـو

اگـر مـانـدنـی بـودی ...

بـا یـکی از قـبلـی هـا مـانـده بـودی !

599

زمستـان فـصلش گـذشـت

امـا رسمـش در دلـم ...

کـولاک می کنـد !

598

بـیچـاره قـالـی

هـر روز بی گنـاه ...

سـرش بـالای دار می رود !

597

اگـه بـری میشی اسـم پـسرم

اگـه بمـونـی میـشی بـابـاش ...

دلـت میـاد بـری ؟!

596

می تـرسـم از صـدایـش بگـویـم و

صحنـه هـای عـاشقـانـه ی زنـدگی ام ...

از دهـان هـای مختلفی پـخش شـود !

595

بیـا ببـوسمـت ...

می خـواهـم بگـذارمـت کنـار !

594

می دونـی قـشنگ تـریـن حـس دنـیـا چـیـه ؟

ایـنکـه بـدونـی بـلایـی کـه سـرت آورد ...

سـرش آوردن !

593

یـک ‌صبـح از خـواب می ‌پـریـم و

کنـار دسـت‌ مـان ...

جـای کسی هنـوز گـرم اسـت !

592

بـرای رفـتـنـت

راه بـاز بـود و جـاده دراز

و آزادانـه رفـتـی ...

ولـی کـاش چشمـانـت آن قـدر بـاز بـود

کـه دراز بـودن اش را می دیـد !

591

واژه‌هـا کـم می‌ آورنـد

وقـتـی از تـو می‌ نـویسم

مـانـنـد ایـن قـشنگ ...

کـه قـشنگ نـیست

مثـل تـو !

590

بـر سـرش چـتـر گـرفتـم

ديـدم ...

او خـودش بـاران اسـت !

589

در عجبـم از تـو

کـه بـه نفـع مـن کنـار کشیـدی ...

امـا رفـتنـت بـه نفـع دیگـری تمـام شـد !

588

همـه ی آنهـایـی کـه مـرا می شنـاسنـد

میـداننـد چـه آدم حسـودی هستـم

و همـه ی آنهـایـی کـه تـو را می شنـاسنـد ...

لـعـنـت بـه همـه آنهـایـی کـه تـو را می شنـاسنـد !

587

مـن بـت پـرست نـیستـم امـا

عکـس جمـال تـو

تـوی اتـاق

زیـنـت دیـواری سـت ...

کـه سمـت قـبلـه اسـت !

586

درسـت همیـن جـا کـه نـفس نمی کشـم

جـای گـلـولـه ایـست

کـه از چشمـان تـو شلیک شـد ...

بی رحـم

تمـام شهـر پـر از جنـازه هـایـیست

کـه بـرای تـو مُـرده انـد !

585

خـودت بـریـدی

خـودت دوخـتـی

خـودت بـر تـنـم کـردی

خـودت هـم از تـنـم در آوردی ...

لـبـاس عـشـق را !

584

گـاهی می خنـدم

گـاهی گـریـه می کنـم

گـریـه امـا بـیشتـر اتـفـاق می افـتـد ...

بـه هـر حـال آدم

يکی از لبـاس هـایـش را بـیشتـر دوسـت دارد !

583

نـيستـى و نـبـودنـت

بـودنـم را ...

زيـر سـؤال بـرده اسـت !

582

چشمـانـت شُـره می کـرد از عـشـق بـه مـانـدن

امـا پـاهـایـت غـافلگیـرانـه ...

زد بـه گـوش جـاده و رفـت !

581

از وقـتـی کـه پـای مـرا بـه سیـاست چشمـانـت بـاز کـرده ای

فـهمیـده ام سیـاست یـعـنـی ...

دروغ !

580

مـرض قـنـد گـرفتـم

وقـتـی فـهمیـدم دوستـت دارم هـایـت ...

فـقـط بـرای شیـریـن کـاری بـود !

579

حـتـی یـک بـار

نـگفتـی دوستـت دارم

فـکـر کـن ...

کنکـور بـدهی امـا

نـتیجـه اش اعـلام نـشـود !

578

تـو رفـتـه ای و

مـن افـتـاده ام ...

تـو از دسـت

مـن از پـا !

577

گـوشی ام یـک گـوشـه بـغ کـرده

تمـام زنـدگی ام ...

سـایلنـت !

576

تـو

می‌ تـوانـی نـیـایـی

ولـی مـن ...

 نمی‌ تـوانـم منتظـرت نبـاشـم !

575

کـج رویـم را بـبخـش

وقـتـی کـه هـیـچ راه راستـی ...

بـه تـو نمی رسـد !

574

خیـلی زود می فـهمی

همـه چیـز را در آغـوش مـن جـا گـذاشتـی

مثـل مسافـری

که تمـام زنـدگی اش را ...

در یـک ایستگـاه بیـن راهـی جـا می گـذارد !

573

مـن دیگـر نمی تـوانـم بگـویـم

در زنـدگی خیـر نـدیـده ام ...

حـالا کـه تـو را دیـده ام !

572

اشتبـاه می کـردی آقـای گـالیلـه

زمیـن

نـه بـه دور خـورشیـد

نـه بـه دور خـودش ...

کـه روزی هـزار مـرتبـه دور سـر مـن می چـرخـد !

571

از مسـافـرکش هـا بـپـرسیـد

چـقـدر می گیـرنـد ...

مسـافـرهـای وامـانـده را

در بـسـت بـه عـقـب بـرگـرداننـد !