910
بگـذار حـواس مـاه ...
جمـع زمیـن بـاشـد !
چنـد خـط شعـر می خـواهـد و ...
چنـد صـد سـال عـمـر !
مثـل درخـتـی در پـایـیـز ...
وقـتـی تمـام بـرگ هـایـش را بـاد بـرده اسـت !
و فـردا هـر چقـدر تمـاس گـرفـت ...
گـوشی را بـرنـدارم !
تنهـا سفـر می کنـم ...
در هـر فـرودگـاهی کـه پیـاده شـدم
تـو را در چمـدان خـود دیـدم !
یـک شـب بخـوابـم
و صبـح ...
رخسـار تـو را بـه یـاد نیـاورم !
چـه خـاطـره ی شیـرینـی دارد ...
ایـن فنجـان
از لـبـت !
راستی مگـر حـوصلـه هـم جـزء آن چیـزهـایی بـود
کـه تـو آورده بـودی ...
کـه مـوقـع رفـتـنـت هـمـه اش را بـردی !
آهستـه در گـوشـم گـفـت ...
نـگـران نـبـاش
لبخنـد بـزن
دارم جـاده هـا را طـور دیـگـری می چینـم !
عطـر همیشگی اش را بـه تـنش زده ام
گـوشـه ی اتـاقـم ایستـاده
درسـت مثـل اوسـت ...
فقـط روزی هـزار بـار
مـرا از رفـتـنـش نمی تـرسانـد !
آب از آب تکـان نـخـورد
هـر روز خیـابـان هـای شهـر را پـرسـه می زنـم ...
بی هیـچ ریـگی
در دل
بی هیـچ عـشقـی
در کـفـش !
سنـگ دیـگـری نشـانـه بـرو
ضمـانـت می کنـم ...
بـاز هـم دلـم بشکنـد !
شـایـد نـداننـد امـا آخـرت را
بـرای خـودشـان می خـرنـد ...
وقـتـی بـه بـغـل هـای نـاگهـانـی
مـنـجـر می شـونـد !
خیـلی خـوشبختـم ...
در چـار چـوب قـاب عکس دو نـفـری مـان !
دو وجـب
نـه ...
یـک دریـا آب از سـرم گـذشتـه اسـت
و مـن بـاز هـم نـفـس می کشـم !