910

کنـار پـنجـره نخـواب

بگـذار حـواس مـاه ...

جمـع زمیـن بـاشـد !

909

تنهـایـی

بـودن بـا کسی سـت ...

کـه نـیـسـت !

908

لـعـنـت بـه ایـن سی و دو حـرفـی کـه

تـو ...

نمی شـونـد !

907

آرام شـده ام

مثـل قـایـقی شکستـه ...

بـعـد از تـوفـان !

906

فـرامـوش کـردنـت سـاده سـت

چنـد خـط شعـر می خـواهـد و ...

چنـد صـد سـال عـمـر !

905

عـاشقـم می شـدی

اگـر مـن ...

دوستـت نـداشتـم !

904

تـو هـوایـی ام کـردی

نبـاشی ...

می افـتـم

می میـرم !

903

آرام شـده ام

مثـل درخـتـی در پـایـیـز ...

وقـتـی تمـام بـرگ هـایـش را بـاد بـرده اسـت !

902

مـرا تـحمـل نـدیـدنـت کـم اسـت

تـو را ...

تـحمـل دیـدنـم !

901

می خـواهـم تـو را داشتـه بـاشـم

بـایـد ...

عـاشقـت نـبـاشـم !

900

دوسـت دارم تـو را بـرای یـک روز از خـدا قـرض بگیـرم

و فـردا هـر چقـدر تمـاس گـرفـت ...

گـوشی را بـرنـدارم !

899

احمـق بـودم کـه گمـان کـردم

تنهـا سفـر می کنـم ...

در هـر فـرودگـاهی کـه پیـاده شـدم

تـو را در چمـدان خـود دیـدم !

898

تمـام تـرس مـن ایـن اسـت

یـک شـب بخـوابـم

و صبـح ...

رخسـار تـو را بـه یـاد نیـاورم !

897

قـهـوه را تـلـخ می خـورم

چـه خـاطـره ی شیـرینـی دارد ...

ایـن فنجـان

از لـبـت !

896

کـاش کسی پیـدا شـود

مـرا بـا تمـام دیـوانـگـی هـایـم ...

دوسـت بـدارد !

895

دیگـر حـوصلـه ای نمـانـده اسـت

راستی مگـر حـوصلـه هـم جـزء آن چیـزهـایی بـود

کـه تـو آورده بـودی ...

کـه مـوقـع رفـتـنـت هـمـه اش را بـردی !

894

خـاطـره هـا هـم می آینـد

سفـر ...

بـه درد فـرامـوشی نمی خـورد !

893

بـه خـدا کـه مـاجرای رفـتـنـت را گفـتـم

آهستـه در گـوشـم گـفـت ...

نـگـران نـبـاش

لبخنـد بـزن

دارم جـاده هـا را طـور دیـگـری می چینـم !

892

ایـن اشک هـا

از درد بـی تـو بـودن نـیست رفـیـق ...

از درد بـودن اسـت !

891

آنـقـدر می نـویسمـت

کـه بـگـویـی ...

جـانـم !

890

پـایـان شـب سیـه ...

سپیـدی مـوهـای مـن اسـت !

889

یـک متـرسک سـاختـه ام

عطـر همیشگی اش را بـه تـنش زده ام

گـوشـه ی اتـاقـم ایستـاده

درسـت مثـل اوسـت ...

فقـط روزی هـزار بـار

مـرا از رفـتـنـش نمی تـرسانـد !

888

بـا رفـتـن تـو

آب از آب تکـان نـخـورد

هـر روز خیـابـان هـای شهـر را پـرسـه می زنـم ...

بی هیـچ ریـگی

در دل

بی هیـچ عـشقـی

در کـفـش !

887

هـر وقـت عـاشـق شـدی

بـگـو ...

می خـواهـم بـرایـت فـاتـحـه بـخـوانـم !

886

قـهـر نـکـن

سنـگ دیـگـری نشـانـه بـرو

ضمـانـت می کنـم ...

بـاز هـم دلـم بشکنـد !

885

ایـن رعـد و بـرق هـا

شـایـد نـداننـد امـا آخـرت را

بـرای خـودشـان می خـرنـد ...

وقـتـی بـه بـغـل هـای نـاگهـانـی

مـنـجـر می شـونـد !

884

مـن یـک جـای دنیـا

خیـلی خـوشبختـم ...

در چـار چـوب قـاب عکس دو نـفـری مـان !

883

یـک وجـب

دو وجـب

نـه ...

یـک دریـا آب از سـرم گـذشتـه اسـت

و مـن بـاز هـم نـفـس می کشـم !

882

خلاصـه ی اخبـار جهـان

هـر چـه کـه می خـواهـد بـاشـد ...

حـالا کـه جهـان مـن در تـو خلاصـه می شـود !

881

بی واسطـه بـه آغـوشـم بـازگـرد

پـیـش از آن کـه ...

مـرگ پـا در میـانـی کنـد !