1385
بـا دو زبـان متفـاوت می گوییـم
مـن بـا زبـان احسـاس
تـو بـا زبـان عقـل ...
و جـنـگ شـروع می شـود !
بـا دو زبـان متفـاوت می گوییـم
مـن بـا زبـان احسـاس
تـو بـا زبـان عقـل ...
و جـنـگ شـروع می شـود !
همیـن بهـانـه هـای کـوچـک بـرای زنـده مـانـدن ...
بـعـد هـا تـو را خـواهنـد کـُشـت !
در حـالیکـه
فـرامـوش کـردن ...
انـقـلابـی سـت بـزرگ !
تـو همیشـه مـرا ...
دچـار شکست عـشقـی می کنـی !
دیگـر هیـچـکـس نـیست
تـو هـم نـیستـی ...
هیـچـکـس دیگـری هـم
عـاشقـت نمی شـود کـه
مثـل مـن شاعـر بـاشـد !
یـک نـفـر
یـک جـوری آدم را بـخـواهـد
کـه خـواستـنـش ...
بـه ایـن راحـتـی تـمـام نـشـود !
دسـت در دسـت دیـگـری ...
یـا مـردان ایـن شهـر هـمـه شبیـه تـوانـد
یـا مـن دیـوانـه شـده ام !
بـرایـم تـب کـرده انـد
مـرده انـد
سـروده انـد
امـا فقـط تـو ...
گفتـه ای دوستـت دارم !
و تـا می تـوانیـد دور بـایستیـد
اگـر دسـت بـه مـن بـزنیـد
می نشینـم
زار زار گـریـه می کنـم ...
و بـه تمـام مـردم دنیـا می فهمـانـم
مـن یـک زنـم
کـه تنهـا نـامـم مـردانـه اسـت !
کـه شب هـا ...
سـر دلـتنگـی زمیـن می گـذاریـم
دوسـت داشـتـنـت از نـان شـب هـم واجـب تـر اسـت !
بـی هـر چـه آشنـا
گـوشـه ی دوری گمنـام
حـوالـی جـایـی بـی اسـم ...
گـاهی واقعـا خیـال می کنـم
روی دسـت خـداونـد مـانـده ام
خستـه اش کـرده ام !
امـا تـو آن را بـو نـکـن
لـب گـذار بـر روی لـب هـای منـو ...
خـوب تمـاشـا کـن کسی جـان می دهـد !
مـسـت تـر از مـن اسـت
روی تمـام صنـدلـی هـا ...
تـو نشستـه ای !
نگـاه هـای تـو
هـر دو کـوتـاه شـده انـد ...
احمـق کـه نـیستـم
وقـت رفـتـن اسـت !
وقـتـی بـه یـاد نمی آورم ...
چگـونـه گـمـت کـرده ام !
تـا دوبـاره بـرایـم ...
از هـوس انگیـزی آغـوش تـو
بـگـویـد !
وقـتـی شیـریـن هـم
اسطـوره ای سـت ...
کـه می خـواست بـا دو نـفـر بـخـوابـد !
آن قـدر جهنـم بـود
کـه هفـت پـشت ، پـیش و پـسم ...
هیـچ دوستـت دارمی را
بـاور نخـواهـد کـرد !
سـر بـه گـوش من بگـذار
و آرام بگـو ...
دوستـت دارم
بگـو نتـرس
فـردا دوبـاره می تـوانی انکـار کنـی !