880
شبـی کـه تـو
بی خیـال و بی غـم بـا او
تـوی کـافـه نشستـه بـودی
مـن داشتـم ...
زیـر سنـگینـی بـارش بـرف
فنجـان قهـوه ات را
از پـشـت شیشـه هـای مـه گـرفـتـه
فـوت می کـردم !
شبـی کـه تـو
بی خیـال و بی غـم بـا او
تـوی کـافـه نشستـه بـودی
مـن داشتـم ...
زیـر سنـگینـی بـارش بـرف
فنجـان قهـوه ات را
از پـشـت شیشـه هـای مـه گـرفـتـه
فـوت می کـردم !
و می رود
و بـه هیـچ دریـایی راه نمی یـابـد ...
شـوق رسیـدن بـه تـو
در مـن ایـن گـونـه اسـت !
وقـتـی دستـم لا بـه لای مـوهـای تـو ...
اسیـر اسـت !
تـنـم فـتـح می شـد
اگـر دشمـن پـشـت خـاکـریـزهـا ...
تـو بـودی !
می داننـد ...
کجـای کـدام خیـابـان
آن روز مُـردنـد !
و بـحـران نـوشیـدن چـای بـی تـو در ایـن خـانـه
مهمتـریـن بـحـران خـاورمیـانـه اسـت
ایـن احمـق هـا ...
هنـوز سـر نـفـت می جنگنـد !
چیـزهـایـی می نـویسی
بـعـد پـاک می کنـی
پـاک می کنـی
او هیـچ یـک از حـرف هـای تـو را نمی خـوانـد
امـا تـو ...
تمـام حـرف هـایـت را گـفـتـه ای !
ذره ذره خـودی نشـان می دهـد
وقـتـی تـو آن قـدر کـم پیـدایـی کـه ...
سنگیـنی روزگـارم را مـورچـه هـا بـه کـول می کشنـد
و مـن تمـاشـایشـان می کنـم !
وانمـود کنـم کـه دوستـت نـدارم
آن وقـت می شـد فـهمیـد
ایـن قـلـم ...
جـز تـو چیـز دیگـری هـم می نـویسـد ؟!
در رابطـه ی مـا
همیشـه یـک چیـزی کـم بـود
مثلا تـو ...
هیـچ وقـت نـبـودی !
هــر بـار دستـت را جـدا کـردی
اتـفـاق ...
از لا بـه لای انگشتـانمـان افـتـاد !
طنـاب پـوسیـده ای بـود ...
کـه بـادبـادک زنـدگیـم را بـه بـاد داد !
بگـذار دنیـا را آب بـر دارد
مـن در میـان آرامـش آغـوش تـو
در هـر طـوفـانـی ...
بـه سـاحـل می رسـم !
کـه تـو
از مـن
دلـتـنـگ تـری ...
بـرگـرد تـا هـر دو زنـدگـی را نبـاختـه ایـم !
مـراقـبـش بـاش
حـواسـت بـاشـد ...
اینکـه از چنگـم در آوردی
مـعشـوق تـو نـیسـت
خـودم سـروده بـودمـش !
نـه حلقـه هـای ممتـد دود قلیـان
نـه تـلخی شـراب هـای نـاب
هیـچ کـدام ...
فقـط عطـر مـردانـه ی آغـوش تـوسـت
کـه حـالـم را عـوض می کنـد !
چنـدی ست تمـریـن می کنـم
مـن می تـوانـم ...
می شـود
آرام تـلقیـن می کنـم !
کلمـات را صـادقـانـه بنـویسیـم
چـون او خـوب می دانـد ...
کـه چـه وقـت نمـاز
اشتبـاه چـاپـی نیـاز می شـود !
دل بستـن بـه کسی سـت
کـه بـرای تـو نبـاشـد ...
حـتـی احسـاسش !
رنگیـن کمـان لبخنـد تـوسـت
کـه بـا تـرنـم بـاران شکـل می گیـرد ...
فقـط خـوشحـال بـاش
مـن اشـک آسمـان را در می آورم !