1160
بـا هـر کـه دوسـت می شـوم
احسـاس می کنـم ...
آنـقـدر دوست بـوده ایـم
کـه دیـگـر وقـت خـیـانـت اسـت !
بـا هـر کـه دوسـت می شـوم
احسـاس می کنـم ...
آنـقـدر دوست بـوده ایـم
کـه دیـگـر وقـت خـیـانـت اسـت !
بـعـضـی هـا خـودشـان دلشـان می خـواهـد ...
یـادگـار بـاشنـد نـه مـانـدگـار !
یـعـنـی از پـنـجـره هـایـی بـی شمـاری مـعـلـومـی
آنـقـدر دور
کـه حـدس نمی تـوانـی بـزنـی ...
مـن از کـدام اتـاق
تـو را می بـیـنـم !
کـه تـو زبـان نـفهـم تـریـن ...
مـعشوقـه جهـانـی !
نـه آسمـان بـه زمـیـن آمـد
نـه زمـیـن از مـدارش پـرت شـد
نـه ...
فـقـط مـن تـنـهـا مـانـدم
هـمـیـن !
در طـعـم خـرمـا نـهفـتـه اسـت
وقـتـی ...
بـرای خـوانـدن سـوره ای می خـوری !
خـیـاطـی نمی دانـی
امـا
نـگـاهـت را کـه بـه مـن می دوزی ...
بـه زمـیـن وصلـه می شـوم !
دوسـت داشتـن تـو
جـنـیـنـی در قـلـب مـن ...
هـر روز بـه انـدازه زیـبـایـی تـو
بـزرگ می شـود !
هـر وقـت رفـتـن ات را
بـاور کـردم ...
از ایـن گـریـه هـا هـم دسـت می کـشم
سخـت نـگیـر !
بـه دور دسـت هـا پـرتـاب کـردم
هـوای دور دسـت هـا هـم بـی تـو
مثـل بـعـدازظـهـر جـمـعـه بـود !
کـه بـا ذوق می خـری
امـا ...
حـال خـوانـدنـش را نـداری !
کـه تمـام شعـر هـای دنـیـا را
بـه پـایـش بـریـزی ...
بـرنمی گـردد !
کـه هـواشنـاسی ...
هـر چـه پـیـش بـیـنـی اش می کنـد
نمی آیـد !
تـمـام دلـتـنـگـی ام را
مـو بـه مـو گـوش می کنـد ...
هـر از چـنـد گـاهـی خـانـه نـبـاش
تـا سیـر درد دل کنیـم !
بـرای جـنـگ بـا اخـم هـایـت
در لـبـاس دلـقـک هـا ...
تـو فـقـط بـخـنـد !
همـان یـکـی بـود و یـکـی نـبـود
همـان گنبـد کبـود را بـرای مـن بـگـذار
در فـکـر شـروعـی دوبـاره ام ...
مـن بـودم و هـنـوز کـس دیـگـری نـبـود !
هـر تـویـی را کـه بـه مـن پـیـونـد می زنـنـد
قـلبـم در جـا ...
پـس می زنـد !
تـقصیـر مـن نـیسـت
از وقـتـی کـه گـفـتـی ...
دوستـت دارم
بـال در آورده ام !
و می انـدازم پـشـت سـرت
این روزهـا
واژه هـا
پـاک تـر از تـمـام آب هـای جـهـان انـد ...
شـایـد زودتـر بـرگـردی !
گـاهـی پـرنـده می شـونـد
گـاهـی شکـل هـای دیـگـر
و گـاه گـاهـی کـه بـه نـدرت
شبـیـه مـن می شـونـد ...
می بـارنـد !
مـا آنـقـدر روی زمـیـن غـریـبـیـم
کـه تـو ...
در قـلـب مـن !
کـاغـذ را گـفـتـه بـاشنـد یـا بـرق را
فـرقـی نـدارد ...
مـن یـاد تـو می افـتـم !
بـه ایـن همـه کـه نـیستـی ادامـه بـده
دارم از نـبـودنـت مـجمـوعـه ای می سـازم
مـبـادا یـک وقـت
بـی هـوا بـرگـردی و ...
شعـرهـایـم بـی مـخـاطـب بـمـانـنـد !
نمی دانـی
چـقـدر دزدکـی تـو را دیـدم و ...
نـفهمیـدی !
و ایـن تـو ی لـعـنـتـی را ...
بـیشتـر از روز دوسـت دارم !
لـبخنـد کـوک شـده بـر چـهـره رنـجـورت
مـرا بـه آرزوهـایـت گـره زده ای ...
از تـو نمی بُـرم !
نـگـاهـی کـه از مـردانـگـی ...
نـر بـودن را بـه ارث بـرده اسـت !
چـه می خـواستیـم و چـه شـد ؟
جـای هـم بـایـد زانـوی غـم ...
بـغـل بـگیـریـم !
کـه مـا نمی فـهمیـم
مـا دردهـایـی داریـم
کـه آن هـا نمی فـهمنـد ...
نـفهمـی بـد دردی اسـت
خـوش بـه حـال دامپـزشکـان !
جـز سنـگ هـایـی ...
کـه بـه آب انـداخـتـم !
ایـن هـا اشـک نـیسـت
بـایـد از گـونـه هـایـم می شستـم ...
رد سـرد لـبـهـایـت را !
هـمیشـه آدم هـایـی هـستنـد
کـه دسـت خـودشـان نـیسـت
در چـشم بـر هـم زدنـی
زیـر و رو می شـونـد ...
وقـتـی کـه هـورمـون هـایـشان
بـرایـشان تـصمیـم می گیـرنـد !
انـسـان فـقـط خـستـه سـت
نـه تـنـهـاسـت
نـه غـمگیـن
و نـه عـاشـق ...
فـقـط خـستـه سـت !
یـارای جـنـگ بـا دردهـایـم را نـدارد
بـه جـز خـوابـت ...
کـه آن هـم زود تـمـام می شـود
گـویـا کـه شـب نـشتـی دارد !
بـا دروغ دوستـت دارم تـو
حـالا بـعـد از یـک عـمـر ...
چـرا راستـگـو شـدی ؟!
چـه مـمـکـن
چـه مـحـال
چـه جـبـر
چـه اخـتـیـار
چـه هـر کـووفـت دیـگـری ...
او رفـتـه اسـت !