570
کـه وقـتـی دورم می زنـی
بـاز نـگـران تـو ام سـرت گـیـج نـرود !
کـه وقـتـی دورم می زنـی
بـاز نـگـران تـو ام سـرت گـیـج نـرود !
لبـاس چهـار خـانـه ات را بـپـوش ...
بـرای مـن بـی خـانـه !
شبـی می آیـم
و گـوشـت را می پـیچـانـم ...
درسـت از همـان سمتـی کـه تـو مـرا پـیچـانـدی !
کـه هـر صـدایـی در تنهـایـی می شنـوم
می گـویـم ...
جـان دلـم ؟!
و نمی دانـی خـودت را کـجـا گـذاشتـه ای
تـوی کـدام خـاطـره ...
پـشـت کـدام دلـتنگـی ؟!
یـک لـعنـتـی تـری بـایـد بـاشـد ...
کـه آدم او را بـه نـام کـوچـک صـدا کنـد !
می دانیـم خـانـه ی دوسـت کـجـاسـت ...
فـقـط در را بـاز نمی کنـد !
بـا ایـن همـه شـّدت ...
غـم چـرا تـشدیـد نـدارد ؟!
آن دنیـا شلـوغ اسـت ...
نمی خـواهـم بـاز گـم ات کنـم !
تـوی زنـدگـی ام ...
چـه اشکـالـی داشـت ؟!
حـالا می تـوان نـشست و بـرای آنـان کـه
دیگـر بهـانـه ای نـیسـت بـرای آمـدن شـان ...
گـریـسـت !
در مصـرع بـعـد هـم تـو را می بـوسـم
ایـراد نـدارد
بـه کسی چـه ؟
اصـلا شعـر خـودم اسـت ...
مـن تـو را می بـوسـم !
می شـود مـرا بغـل کنـی ؟
قـول می دهـم ...
گـریـه کـم کنـم !
بـه همـه چیـز و همـه کـس پنـاه می بـری
پـخـش می شـوی در کـوچـه و خیـابـان ...
بـه جـاهـایـی می روی کـه نبـایـد بـروی
بـه آدم هـایـی سـلام می کنـی کـه نبـایـد !
بـایـد بـروی بمیـری
تمـام جـاده هـا را هـم اگـر صـاف کنـی ...
او دیگـر بـر نمی گـردد !
هیـچ صفـری اضـافـه نـشـد ...
بـه هـزار غـمـی کـه داشتیـم !
می خـواهـم دستـانـت را ...
در صـفحـه نیـازمنـدی هـا آگـهـی کنـم !
عصـر تکنـولـوژی و ارتبـاطـات
هنـوز هـم قـربـانیـان جنگ هـای تـن بـه تـنیـم
نمی بینـی مگـر ...
آغـوشـت هـنـوز دارد کشتـه می دهـد !
ﻭ ﺩﺭ ﺩﻟـﻢ ﺑﻨـﺎ ﻫـﺎ
ﺁﺟـﺮ ﻫـﺎ را ...
ﺍﺯ ﺑـﺎﻻ ﺑـﻪ ﭘـﺎﯾﯿـﻦ ﭘـﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨـﺪ !
تنهـا یـک بهـانـه بـود
خـدا ...
بـه خنـده هـای تـو در آغـوشـم
حسـودی می کـرد !
مـوهـای سيـاهـت را شـانـه كنـد
عـذر خـواسـت ...
كـه عـمـر كـوتـاه اسـت
و مـوهـای تـو بـلنـد !
امـا رقـاص خـوبـی شـده ام ...
بـس کـه بـه سـاز تـو رقـصیـده ام !
جـاذبـه را کـشـف نمی کـرد ...
نـیـوتـن از سیـب خـاطـره داشـت !