540
مـراقـب دامنـت بـاش ...
می تـرسـم روزی
تنهـاییـم دامنـت را بگیـرد !
مـراقـب دامنـت بـاش ...
می تـرسـم روزی
تنهـاییـم دامنـت را بگیـرد !
حـرف هـای زیـادی دارنـد
بـرای گفتـن ...
آنقـدر کـه دهـان هـر پیـراهنی را
می دوزنـد !
قـایـق بـساز ...
بی تـو
شهـر در اشک هـای مـن غـرق خـواهـد شـد !
کـه می دانـم حـوصلـه بـه خـرج نمی دهـی
تـا تمـامی حـرف هـایـم را بشنـوی
فقـط ایـن را می گـویـم ...
دلتنـگی ام
آنقـدر بـزرگ شـده است
کـه اگـر بـبینـی
شـایـد نشنـاسی !
بـه جـای اذان حـافـظ خـوانـده انـد
کـه ایـنگـونـه ...
از چشـم هـایـت غـزل می ریـزد !
کـه از اول اشتـبـاه ...
چـیـده شـده بـود !
هـمیشـه از چشمـان تـو شـروع می شـود ...
اتـفـاق هـای جهـانـم بـدون دلیـل چشمـانـت
تـمـام نـاگـوارنـد !
کـه مـا بـه هـم می رسیـم
خـدا کنـد راسـت بـاشـد ...
وقـتـش مـهـم نـیـسـت
فـقـط بـرسیـم !
چیـزی کـه زیـاد اسـت ...
جـا بـرای مُـردن !
ببیـن چـه مـوسیـقی گـوش خـراشی دارد
صـدای پـاشنـه ی کفش هـات
وقتی می روی !
روزهـای بی تـو را
چنـان مـاهـرانـه رنـگ می کنـد ...
کـه گـاه بـاورم می شـود
بـهـار را !
زایـیـده ی لبهـای تـو انـد ...
وقـتـی دهـانـم
حـوضچـه ی کـوچـک
زبـانـت می شـود !
تـا جـر بـخـورد ...
تمـام خیـال بـافـی هـایـم !
و فـرقـی هـم نمی کنـد
کـه فـانـوسی داشتـه بـاشـم یـا نـه ...
کسی کـه می گـریـزد
از گـم شـدن نمی تـرسـد !
کـه اگـر فـردا مُـردم ...
نـتـوانـی انکـارم کنـی !
بـا چشمـان تـو تـقسیـم نمی کنـم ...
مـن بـرای بـاران
دریـا بـه ابـر می دهـم !
عکـس تـو گـوشـه ای دیگـر
می بـیـنـی ...
میـان مـرگ و زنـدگـی فـاصلـه ای نـیـسـت !
و تـو آب
سـال هـا اینچنیـن در آغـوش هـم ...
بـه خـواب می رفـتـیـم !
دنـیـا را بـه مـن تـرجیـح داد و ...
رفـت !
می پنـداشـت صفـرم
بی آنکـه بـدانـد ...
روزی کنـار صفـر
عـددی خـواهـد نـشـسـت !