1360

بـرای آشتـی

دلایـلـت چقـدر مـنطقـی اسـت

وقـتـی ...

بـا زبـان بـوسـه حـرف می زنـی !

1359

یـک روز

کـه دور هـم نـیست

هیـچ کلمـه ای حـاضـر نمی شـود

زیـر جـنـازه ات را بـگیـرد

بـرای همیشـه ...

در شعـر می میـری !

1358

تـو بـر بـام منطـق

مـن بـر ابـر رویـا

تـو بگـو ...

کـدامیـن خـوشبخـت تـریـم ؟!

1357

چـقـدر

نبـودنـت ...

بـه ایـن پـایـیـز می آیـد !

1356

وقـتـی تـیـغ را بـر می دارم و بـه تـو فـکـر می کنـم

یـعنـی ...

هنـوز از زنـدگی نبـریـده ام !

1355

تـو می دانـی

حتـی اگـر کنـارم نـشستـه بـاشـی

بـاز هـم دلـتـنـگ تـوام

حـالا بـبیـن ...

نبـودنـت بـا مـن چـه می کنـد !

1354

مـن اتـفـاق عـجیـبـی

وسـط زنـدگـی ات بـودم

و تـو

معمـولـی می مـانـی از فـردا

حـرف هـای معمـولـی

عـشق هـای معمـولـی

زنـان معمـولـی ...

معمـولا اتفـاق هـا هـر روز نمی افـتـنـد !

1353

می گـویـم مـطمئـنـی

هیـچ راهـی نـیسـت ؟

کـه دو خـط مـوازی ...

کمی زودتـر از آخـر دنیـا بـه هـم بـرسنـد !

1352

چـه کسی می تـوانـد بـگـویـد

تمـام شـد ...

و دروغ نگفتـه بـاشـد !

1351

ایـن قـدر عـاشقـانـه تـوی سرم هـست

کـه نگـو

زورم می گیـرد بنـویسم

تـو نیـایـی

بـعـد کسی بـردارد ...

بـرای معشوقه اش بخـوانـد و

دست تـوی مـوهـایـش !

1350

غیـرتـت کـو

تنهـایـی عـاشقـم شـده ...

خـوش غیـرتـی کن و مـرا بـا خـود ببـر !

1349

می خـواهـم نقـاشی ات کنـم

زیـر بـاران ...

شبیـه کـودکـی کـه نـوشتـن بـلـد نـیست !

1348

نمی دانـم

لـرزیـدنـم از سرمـای نیمـه شـب اسـت

یـا ...

خـربـزه ای کـه تـو بـه خـوردم دادی !

1347

از بـعـد نـداشتنت هـم

همـان آدم مـردد قبـلی ام

فـقـط

لیلیـوم ، مـریـم ، نـرگـس و رز

جـایشان را داده انـد بـه ...

مـارلبـرو ، بـهمـن ، ویـنستـون و کـنـت !

1346

دلـم چـه کـودکـانـه

بهـانـه تـو را می گیـرد

امـا تـو

بـزرگـانـه بـه دل نگیـر

فقـط بگـو ...

کـودک است نمی فـهمـد !

1345

احتمـال دارد بـرگـردی

و ایـن یـعنـی هنـوز

بـه خـاطـر تـو می شـود ...

زنـده مـانـد !

1344

چـه خـوش قـواره ست تنهـایـی

بـر تـن عـریـان عـاشقـی کـه

زیبـاتـریـن تـن پـوشش ...

تـو بـودی !

1343

خـانـه به خـانـه

چهـار خـانـه هـای پیـراهنـت را

بـه دنبـال مـردی می گـردم ...

کـه تـو نـیستـی !

1342

از ایـن همـه سـر بـه زیـری

مگـر چـه عـایـدم شـد ؟

می خـواهـم بـزه کـار بـاشم ...

ایـن بـار می آیـم

بـدزدمـت !

1341

روی مـیـز

گـذینـه ی دوسـت داشتـن هـم بـود ...

مـن دستـانـت را بـرداشتـم !