820
فـراتـر نـرو
زن هـا ...
تنهـا مـرد رویـاهـای شـان را دوسـت دارنـد !
فـراتـر نـرو
زن هـا ...
تنهـا مـرد رویـاهـای شـان را دوسـت دارنـد !
بـه دنیـا می آینـد
و زن هـا ...
عـاشـق کـه می شـونـد
می میـرنـد !
دیـوانـه اسـت
گفتـم می روم ...
عـاشقـم خـواهـد شـد
وقـتـی بـفهمـد مـن هـم دیـوانـه ام !
و بـه خیـالـت کـه تـا آخـر عمـر
بـایـد از تـو بنـویسم
فکـر کـرده ای ...
ایـن شعـر تـو را نـدارد
چشـم هـایـت را نـدارد
اصلا ایـن شعـر هیـچ ربـطی بـه تـو نـدارد !
او دود
دیگـری سکـوت
مـن رو بـر می گـردانـم ...
و بـا گـوشـه ی روسـری چشـم هـایـم را پـاک می کنـم !
و آنقـدر دلتنگـم
کـه یـاد گـرم تـو هـم ...
دیگـر دل سـرد مـرا
آرام نمی کنـد !
کـه زنـدگی ...
همیـن روزهـاییست کـه منتظـر گـذشتنش هستیـم !
کـه بـگـویـم سفـر بـخیـر
مجبـور نـیستـی کـه بمـانـی ...
ولـی نـرو !
کـه بـه پـایـت یـک شبـه آب شـوم
مـن ...
مـو بـه مـو سفیـد شـدم !
خیلی کـه بـه دست و پـا بـیفتـم ...
می گـویـم دوستـت دارم !
آن هنگـام کـه تـو کنـارمی
تـن تـو جغـرافیـای مـن اسـت
سـرزمینی کـه ...
هـر روز در آن زاده می شـوم
و هـر شـب در آن می میـرم !
ایـن همـه مـاه بـاشی و آسمـانـت شـب نـداشتـه بـاشـد
شـب را بخـاطـر تـو زنـده نگـه داشتـه ام ...
مـاه م می شـوی ؟!
تـو هـم بـه اینجـا رسیـده ای کـه
رو بـه آیینـه بگـویی ...
اگـر کسی دوستـم نـداشتـه بـاشـد
می میـرم ؟!
بـه قـول استـاد ریـاضی
دو خـط مـوازی بـودیـم ...
هـر چـه رفتیـم بـه هـم نـرسیدیـم !
وقـتـی عـشق
تمـام خـودش را ...
می ریـزد تـوی چـشم هـای تـو و
نگـاهـم می کنـد !
منـع می کنـد بـرای لمس تـو
بـا تـو جهنـم هـم گلستـانیست بـرای مـن ...
تـو فقـط بـاش
گنـاهش پـای مـن !
بـا اینکـه همـه می گـوینـد نـیستـی ...
امـا هنـوز در فـال قهـوه ام رخ نگـاهـت نمـایـان می شـود !
وقـتـی پیـرهـنـت هـم مست از عـرقـت ...
بـه تـنـت می چـسبـد !