1540

بـاور می کنـم

وقـتـی کـه دره هـای درد بـر پـیشـانـی ام

تنهـا چنـد خـط سـاده اسـت ...

بـاور می کنـم

آینـه ها نیـز دروغ می گـوینـد !

1539

حـالا کـه رفـتـه ای

دلـم بـرای تـو بـیشتـر از خـودم می سـوزد

فکـر می کنـی ...

کسی بـه انـدازه مـن دوستـت خـواهـد داشـت ؟!

1538

اگـر اسکنـدر

سـربـازانـش را از تـاریـخ بـیـرون بیـاورد

و خـون هـای ریختـه

بـه رگ هـای صـاحبـانـشان بـرگـردنـد ...

مـن هـم دسـت و پـای گمشـده ام را پیـدا می کنـم

بـرای بغـل کـردنـت !

1537

مـرا یـاد بگیـر

نـه مثـل جبـر

نـه مثـل هنـدسـه

نـه مثـل یـک منهـای یـک

کـه هـمیشـه صفـر می شـود

مـرا یـاد بگیـر

مثـل نـیمکـت آخـر

زنـگ آخـر

و دستـانـی کـه نـام تـو را ...

مـدام روی چـوب حـک می کـرد

مـرا یـاد بگیـر !

1536

می نـویسم دوستـت دارم و

قـایـم اش می کنـم

تـو بـه درد زنـدگـی نمی خـوری

تـو را بـایـد نـوشت و گـذاشت

وسـط همـان شعـر هـا و قـصـه هـایـی ...

کـه ازشـان آمـده ای !

1535

تـو بـا مـن بـازی می کنی

مـن بـا تـو عـاشقـی

دیگـران را نگـاه کـن کـه چگـونـه ...

محـو تمـاشـای ایـن بـازی عـاشقـانـه انـد !

1534

دوستـم داشتـه بـاش

از رفـتـن بمـان

دستـت را بـه مـن بـده ...

کـه در امتـداد دستـانـت

بـنـدری است بـرای آرامـش !

1533

خیـلـی دوستـت دارم

ده تـا

مثـل روزهـای کـودکـی مـان

عـمیـق ...

پـاک

و بـسیـار !

1532

آنـگـونـه تـو را چـشم انتظـارم

کـه اگـر

ایـن چـشم بخـوابـد ...

آن یـکـی بـیـدار اسـت !

1531

تـو عقـربـه ی ساعـت شمـاری

مـن دقـیـقـه شمـار ...

لـحظـه شمـاری می کنـم

بـرای دوازده تمـام !

1530

الفبـایـی دیگـر می خـواهـم

تـا بتـوانـم عـشق تـو را معنـا کنـم ...

امـا حـیـف کـه عـشق تـو حـرف نـدارد !

1529

تـو

آن نـت گـمشـده ای

بیـایـی کـامـل می کـنـی ...

آهنـگ زنـدگـی مـرا !

1528

بـرای فـرار از دوست داشتـن کسی

بـه تـا دیـر وقـت

کـار و کـار و کـار

پنـاه می بـرنـد آدم هـا گـاهی ...

تـکـلیـف چـیـست ؟

کـه فـرار از مـن فـرار می کنـد

وقـتـی تـو را دوست داشتـن

شغـل مـن اسـت !

1527

در معـرکـه ی چشمـانـت

شـوقـیست ...

کـه حـجـم تمـام دوسـت داشتـن هـای عـالـم را

پـلـک می زنـد !

1526

بـه تنهـایـی اش

عـادت کـرده شاعـر

مثـل ولیـعـصـر ...

بـه عـابـریـن غـمگینـش !