1540
وقـتـی کـه دره هـای درد بـر پـیشـانـی ام
تنهـا چنـد خـط سـاده اسـت ...
بـاور می کنـم
آینـه ها نیـز دروغ می گـوینـد !
وقـتـی کـه دره هـای درد بـر پـیشـانـی ام
تنهـا چنـد خـط سـاده اسـت ...
بـاور می کنـم
آینـه ها نیـز دروغ می گـوینـد !
دلـم بـرای تـو بـیشتـر از خـودم می سـوزد
فکـر می کنـی ...
کسی بـه انـدازه مـن دوستـت خـواهـد داشـت ؟!
سـربـازانـش را از تـاریـخ بـیـرون بیـاورد
و خـون هـای ریختـه
بـه رگ هـای صـاحبـانـشان بـرگـردنـد ...
مـن هـم دسـت و پـای گمشـده ام را پیـدا می کنـم
بـرای بغـل کـردنـت !
نـه مثـل جبـر
نـه مثـل هنـدسـه
نـه مثـل یـک منهـای یـک
کـه هـمیشـه صفـر می شـود
مـرا یـاد بگیـر
مثـل نـیمکـت آخـر
زنـگ آخـر
و دستـانـی کـه نـام تـو را ...
مـدام روی چـوب حـک می کـرد
مـرا یـاد بگیـر !
قـایـم اش می کنـم
تـو بـه درد زنـدگـی نمی خـوری
تـو را بـایـد نـوشت و گـذاشت
وسـط همـان شعـر هـا و قـصـه هـایـی ...
کـه ازشـان آمـده ای !
مـن بـا تـو عـاشقـی
دیگـران را نگـاه کـن کـه چگـونـه ...
محـو تمـاشـای ایـن بـازی عـاشقـانـه انـد !
از رفـتـن بمـان
دستـت را بـه مـن بـده ...
کـه در امتـداد دستـانـت
بـنـدری است بـرای آرامـش !
ده تـا
مثـل روزهـای کـودکـی مـان
عـمیـق ...
پـاک
و بـسیـار !
کـه اگـر
ایـن چـشم بخـوابـد ...
آن یـکـی بـیـدار اسـت !
مـن دقـیـقـه شمـار ...
لـحظـه شمـاری می کنـم
بـرای دوازده تمـام !
تـا بتـوانـم عـشق تـو را معنـا کنـم ...
امـا حـیـف کـه عـشق تـو حـرف نـدارد !
بـه تـا دیـر وقـت
کـار و کـار و کـار
پنـاه می بـرنـد آدم هـا گـاهی ...
تـکـلیـف چـیـست ؟
کـه فـرار از مـن فـرار می کنـد
وقـتـی تـو را دوست داشتـن
شغـل مـن اسـت !