1210

حـالا کـه از یـاد بـرده ام تـو را

ایـن شهـر پـاییـزی

و تمـام آهنـگ هـای دنیـا ...

کـاسـه ی داغ تـر از آش شـده انـد !

1209

تـعـریـف سـاده ای دارد

چشمـانـت

بـاز بـاشنـد زنـده ام

ببنـدی می میـرم ...

بـاور کـن می میـرم !

1208

تـا جـایـی کـه راه داشـت

خـاک دلـم را شخـم زدی

حـالا بـا ایـن همـه تـل خـاک

مـانـده ام کـه چکـار کنـم ؟

خـودم را گِـل بـگیـرم ...

یـا کـه مجسمـه ی تـو را بسـازم !

1207

در عـشق بـایـد درد دوری کشیـد

غـم یـار خـورد

تـرس رقـیـب داشـت

و زیـر بـار ایـن همـه لـه شـد ...

خـوشـه ی دسـت نخـورده ی انـگـور زیبـاسـت

امـا مـسـت نمی کنـد !

1206

نمی دانـم

شایـد تـو راسـت می گفتـی

شایـد مـا اشتبـاهـی بـودیـم

امـا خـودمـانیـم ...

عشـق کـه اشتبـاه نمی کنـد !

1205

دیـگـر دلـم بـرایـت تـنـگ نمی شـود

بـهـانـه ات را هـم نمی گیـرم ...

اصـلا بـه مـن چـه کـه دوستـت دارم !

1204

در آغـوش خـاطـراتـم

هنـوز هـم می خنـدی

و هیـچ حـواست نـیست ...

کـه داغ رفـتـنـت را

بـر دلـم

تـازه تـر می کنـی !

1203

هـر از گـاهی دلـم لـک می زنـد

بـرای بـودن کسی ...

بـرای بـودن کسی کـه بـودنـش

در لحظـه حـس نمی شـود !

1202

بـه مـرگ گـرفتـه ای مـرا

تـا بـه تـبـی راضـی شـوم

کـاش می دانستـی

بـه مـرگ راضـی ام وقـتـی کـه ...

تـب می کنـم از دوری ات !

1201

تنهـا مـرز میـان مـن و تـو

تکـه پـارچـه ای سـت

دکمـه ی اولـت را بـاز کـن

حـواس شعـر کـه پـرت شـد ...

لشکـر بـوسه را بـرای فتـح سـرزمیـن تـنـت

تـجهیـز کـرده ام !

1200

چـه بـی انصـاف اسـت

نـامـه رسـانـی کـه هـر روز

زنـگ تمـام خـانـه هـا را می زنـد

یـک بـار حتـی بـه اشتبـاه ...

زنـگ خـانـه مـرا

نگـاه هـم نمی کنـد !

1199

خـورشیـد

گـورت را گـم کـن

آخـر او گفتـه ...

امـشـب می آیـد !

1198

قـنـد خـواستـه سـت

کـودک درون مـن ...

بـوسـه ای بـه مـن بـده کـه ساکتـش کنـم !

1197

انـگـار تـو را دیـده ...

خـوابـم بـیـدار نمی شـود !

1196

دلـم بـرای تـو کـوچـک شـده اسـت ...

داری بـزرگ می شـوی !

1195

میـم عـاشق الـف شـد

بـس کـه مـن ...

از تـه دل نـوشتـم مـا !

1194

هـر شـب پـطـروس شهـر مـن

خـواب اسـت ...

وقـتـی

چشمـانـم چکـه می کننـد !

1193

دلـم

یـک تـقـویـم ...

بـی جمعـه می خـواهـد !

1192

بـا تـو

ثـانیـه هـا بـزرگ می شونـد

آنـقـدر کـه تـا امـروز ...

هـزاران بـار کنـار هـم پـیـر شـده ایـم !

1191

اسـم تـو را

روی پـسرم گـذاشتـه ام

فـکـر کـن ...

مـن عـاشـق ایـن زنـدگی بـی تـو ام !

1190

تـو می روی

پـاییـز می آیـد

نمی دانـم چـرا ایـن بـغـض ...

از جـایـش تـکـان نمی خـورد !

1189

دیـوار ایـستـاده اسـت

زمیـن گـرد و خـورشیـد نـیـز

و تنهـایـی کـه

دیـواری از مـن کـوتـاه تـر نـیـافـت

و تـو

نمی دانـم ...

زمینـی یـا خـورشیـد ؟

فقـط یـاد گـرفـتـی بـه جـبـر علمـی

فـاصلـه ات را از مـن هـمیشـه حفـظ کنـی !

1188

نـخ نـداده بـودم

کـه بـادبـادکـت را هـوا کنـی ...

خـواستـم دلمـان را کـوک بـزنـی !

1187

وقـتـی همـه دارنـد

شعـر چـشم هـای تـو را می نـویسنـد ...

حـال مـن خـوانـدنـیست !

1186

دستـم

بـه هیـچ جـا بـنـد نـیست ...

مـوهـایـت را کـه کـوتـاه می کنـی !

1185

بـرای تـو بـایـد کـوتـاه نـوشـت

نـیست کـم حـوصلـه ای ...

می تـرسـم از شعـر هـم بـروی !

1184

متـاسفـانـه آنقـدر بـا تـو خـاطـره نساختـم

تـا بعـد رفـتـنـت

زورشـان بـه کشتـن مـن بـرسـد ...

آنقـدر خـاطـره ساختـه ام بـا تـو

کـه تـا همیشـه

زنـدگی ام درد کنـد !

1183

ایـن آتـشی کـه تـو بـا رفـتـنـت

بـه جـانـم انـداخـتـی ...

گـلستـان کـردنـش

از عهـده ی هیـچ ابـراهیمـی بـر نمی آیـد !

1182

و تـو هـر وقـت خـواستی سـرنـوشتـم را بـدانـی

سیگـاری روشن کـن

و آن را نـکـش ...

فقـط نگـاهـش کـن

ببیـن کـه چـه بیهـوده سـوختـم !

1181

غـصـه هـایـت را بـا قـاف بنـویـس

کـه هـرگـز بـاورشان نکنی ...

آنگـاه دیگـر فقـط قـصـه اسـت و بـس !

1180

یـک زن

اگـر بـخـواهـد ...

حتـی می تـوانـد بـا صـدایـش

تـو را در آغـوش بـگیـرد !

1179

عـجیـب اسـت پـایـیـز

سبـزتـر می کنـد ...

انـدوهـت را !

1178

چـشم هـایـت را بهـانـه می کنیـم

و تـا خـود صبـح آنقـدر می بـاریـم

کـه می میـریـم ...

مـن و ابـر هـا

بـه تـنـاسخ ایـمـان داریـم !

1177

خستـه شـده ام

بـه کـلاغ هـا زیـر میـزی می دهـم ...

تـا قـصـه ام را تـمـام کنـنـد !

1176

بـتـرس از زنـی کـه دیگـر منتظـر نـیسـت

و یـادت بـاشـد

اگـر بمـانـی

زنـانـگیـش را بـه پـایـت می ریـزد ...

و اگـر بـروی

تـو را میـان اشک هـایـش غـرق خـواهـد کـرد !

1175

جـای حـرف هـای مـردانـه ات

روی قـلبـم تـیـر می کشـد

پـوکـی اعتمـاد گـرفـتـه ام ...

و روی حـرف هـای عـاشقـانـه

مـدام زمیـن می خـورم !

1174

مـا یـک نفـر بـودیـم

و آن یـک نفـر تـو بـودی

از مـا یـک نفـر یـکی عـاشـق تـر بـود

و آن یـک نفـر ...

تـو بـودی !

1173

نـبـودن تـو

فـقـط نـبـودن تـو نـیسـت ...

نـبـودن خیـلی چـیـزهـاسـت !

1172

امـشـب

زود می خـوابـم ...

بـایـد بـا هـم حـرف بـزنیـم !

1171

امـروز پـسرت بـا تـوپ

پـنـجـره ی خـانـه ام را شـکسـت

بـخشیـدمـش ...

انـگـار شکستـن در خـانـواده ات مـورثـی سـت !

1170

جـایـی بـایـد بـاشـد

غـیـر از ایـن کـنـج تنهـایـی

تـا آدم گـاهـی آنـجـا جـان بـدهـد

مثـلا آغـوش تـو ...

جـان می دهـد بـرای جـان دادن !

1169

بـه چـه بـهـانـه ای می خـواهـی

مـن را فـرامـوش کنـی ؟

آن هـم درست زمـانـی کـه

مـن بـا هـر بـهـانـه ای ...

تـو را بـه یـاد می آورم !

1168

خـنـجـرت را از رو به رو بـزن

درسـت بـر قلبـم ...

می خـواهـم آخـریـن بـار هـم

عـاشقـانـه نگـاهـت کنـم !

1167

چقـدر تنهـایـی خـوب است

وقـتـی عـشق هـایـی را می بـینـی

کـه بـه دروغ ...

دسـت هـای یـکـدیـگـر را می فـشـارنـد !

1166

عـجـب آرامشی دارد

شـانـه هـایـت

کـسی چـه می دانـد

شـایـد راه بـهشـت ...

از شـانـه هـای تـو آغـاز می شـود !

1165

دیگـر از هـر چیـز دو نفـره ای متنفـرم

قبـل از تـو

می دانستـم یـک نفـرم

بـاکـی هـم نبـود ...

بـعـد از تـو فهمیـدم

دیگـر دو نفـر نیستـم

و ایـن یـعنـی تـرس از تنهـایـی !

1164

تـعجـب نـکـن

مخـاطـب خـاص مـن

همـانـی اسـت کـه تـو

بـه سـادگـی از کنـارش عبـور کـردی

گـاهـی بـایـد خـطـر ایـستـادن را

بـه جـان بـخـری ...

تـا خـاص بـودن مخـاطبـی را درک کنـی !

1163

تـو بـه همـه چـیـز شـک داری

و مـن فـقـط بـه تـو ایـمـان دارم

ایـن همـان فـاصلـه ی ...

عـشـق اسـت تـا جـنـون !

1162

مـن و تـو

همـانـی هـستـیـم کـه بـودیـم

هـیـچ چـیـز تـغـیـیـر نـکـرده

نـه احسـاسمـان

نـه زمـانـه ...

تنهـا فـرق اش ایـن اسـت

کـه مـا بـه غـربـت ایـام مبتـلا شـدیـم

و ایـن یـعنـی جـدایـی !

1161

حـتـی اگـر نـدانستـه هـم

عـاشقـت شـده بـاشـم

عـیـبـی نـدارد ...

گـاهـی بـی شعـوری

بـهتـریـن راه زنـدگـی سـت !