1210
ایـن شهـر پـاییـزی
و تمـام آهنـگ هـای دنیـا ...
کـاسـه ی داغ تـر از آش شـده انـد !
ایـن شهـر پـاییـزی
و تمـام آهنـگ هـای دنیـا ...
کـاسـه ی داغ تـر از آش شـده انـد !
چشمـانـت
بـاز بـاشنـد زنـده ام
ببنـدی می میـرم ...
بـاور کـن می میـرم !
خـاک دلـم را شخـم زدی
حـالا بـا ایـن همـه تـل خـاک
مـانـده ام کـه چکـار کنـم ؟
خـودم را گِـل بـگیـرم ...
یـا کـه مجسمـه ی تـو را بسـازم !
غـم یـار خـورد
تـرس رقـیـب داشـت
و زیـر بـار ایـن همـه لـه شـد ...
خـوشـه ی دسـت نخـورده ی انـگـور زیبـاسـت
امـا مـسـت نمی کنـد !
شایـد تـو راسـت می گفتـی
شایـد مـا اشتبـاهـی بـودیـم
امـا خـودمـانیـم ...
عشـق کـه اشتبـاه نمی کنـد !
بـهـانـه ات را هـم نمی گیـرم ...
اصـلا بـه مـن چـه کـه دوستـت دارم !
هنـوز هـم می خنـدی
و هیـچ حـواست نـیست ...
کـه داغ رفـتـنـت را
بـر دلـم
تـازه تـر می کنـی !
بـرای بـودن کسی ...
بـرای بـودن کسی کـه بـودنـش
در لحظـه حـس نمی شـود !
تـا بـه تـبـی راضـی شـوم
کـاش می دانستـی
بـه مـرگ راضـی ام وقـتـی کـه ...
تـب می کنـم از دوری ات !
تکـه پـارچـه ای سـت
دکمـه ی اولـت را بـاز کـن
حـواس شعـر کـه پـرت شـد ...
لشکـر بـوسه را بـرای فتـح سـرزمیـن تـنـت
تـجهیـز کـرده ام !
نـامـه رسـانـی کـه هـر روز
زنـگ تمـام خـانـه هـا را می زنـد
یـک بـار حتـی بـه اشتبـاه ...
زنـگ خـانـه مـرا
نگـاه هـم نمی کنـد !
کـودک درون مـن ...
بـوسـه ای بـه مـن بـده کـه ساکتـش کنـم !
ثـانیـه هـا بـزرگ می شونـد
آنـقـدر کـه تـا امـروز ...
هـزاران بـار کنـار هـم پـیـر شـده ایـم !
روی پـسرم گـذاشتـه ام
فـکـر کـن ...
مـن عـاشـق ایـن زنـدگی بـی تـو ام !
پـاییـز می آیـد
نمی دانـم چـرا ایـن بـغـض ...
از جـایـش تـکـان نمی خـورد !
زمیـن گـرد و خـورشیـد نـیـز
و تنهـایـی کـه
دیـواری از مـن کـوتـاه تـر نـیـافـت
و تـو
نمی دانـم ...
زمینـی یـا خـورشیـد ؟
فقـط یـاد گـرفـتـی بـه جـبـر علمـی
فـاصلـه ات را از مـن هـمیشـه حفـظ کنـی !
کـه بـادبـادکـت را هـوا کنـی ...
خـواستـم دلمـان را کـوک بـزنـی !
شعـر چـشم هـای تـو را می نـویسنـد ...
حـال مـن خـوانـدنـیست !
نـیست کـم حـوصلـه ای ...
می تـرسـم از شعـر هـم بـروی !
تـا بعـد رفـتـنـت
زورشـان بـه کشتـن مـن بـرسـد ...
آنقـدر خـاطـره ساختـه ام بـا تـو
کـه تـا همیشـه
زنـدگی ام درد کنـد !
بـه جـانـم انـداخـتـی ...
گـلستـان کـردنـش
از عهـده ی هیـچ ابـراهیمـی بـر نمی آیـد !
سیگـاری روشن کـن
و آن را نـکـش ...
فقـط نگـاهـش کـن
ببیـن کـه چـه بیهـوده سـوختـم !
کـه هـرگـز بـاورشان نکنی ...
آنگـاه دیگـر فقـط قـصـه اسـت و بـس !
اگـر بـخـواهـد ...
حتـی می تـوانـد بـا صـدایـش
تـو را در آغـوش بـگیـرد !
و تـا خـود صبـح آنقـدر می بـاریـم
کـه می میـریـم ...
مـن و ابـر هـا
بـه تـنـاسخ ایـمـان داریـم !
بـه کـلاغ هـا زیـر میـزی می دهـم ...
تـا قـصـه ام را تـمـام کنـنـد !
و یـادت بـاشـد
اگـر بمـانـی
زنـانـگیـش را بـه پـایـت می ریـزد ...
و اگـر بـروی
تـو را میـان اشک هـایـش غـرق خـواهـد کـرد !
روی قـلبـم تـیـر می کشـد
پـوکـی اعتمـاد گـرفـتـه ام ...
و روی حـرف هـای عـاشقـانـه
مـدام زمیـن می خـورم !
و آن یـک نفـر تـو بـودی
از مـا یـک نفـر یـکی عـاشـق تـر بـود
و آن یـک نفـر ...
تـو بـودی !
پـنـجـره ی خـانـه ام را شـکسـت
بـخشیـدمـش ...
انـگـار شکستـن در خـانـواده ات مـورثـی سـت !
غـیـر از ایـن کـنـج تنهـایـی
تـا آدم گـاهـی آنـجـا جـان بـدهـد
مثـلا آغـوش تـو ...
جـان می دهـد بـرای جـان دادن !
مـن را فـرامـوش کنـی ؟
آن هـم درست زمـانـی کـه
مـن بـا هـر بـهـانـه ای ...
تـو را بـه یـاد می آورم !
درسـت بـر قلبـم ...
می خـواهـم آخـریـن بـار هـم
عـاشقـانـه نگـاهـت کنـم !
وقـتـی عـشق هـایـی را می بـینـی
کـه بـه دروغ ...
دسـت هـای یـکـدیـگـر را می فـشـارنـد !
شـانـه هـایـت
کـسی چـه می دانـد
شـایـد راه بـهشـت ...
از شـانـه هـای تـو آغـاز می شـود !
قبـل از تـو
می دانستـم یـک نفـرم
بـاکـی هـم نبـود ...
بـعـد از تـو فهمیـدم
دیگـر دو نفـر نیستـم
و ایـن یـعنـی تـرس از تنهـایـی !
مخـاطـب خـاص مـن
همـانـی اسـت کـه تـو
بـه سـادگـی از کنـارش عبـور کـردی
گـاهـی بـایـد خـطـر ایـستـادن را
بـه جـان بـخـری ...
تـا خـاص بـودن مخـاطبـی را درک کنـی !
و مـن فـقـط بـه تـو ایـمـان دارم
ایـن همـان فـاصلـه ی ...
عـشـق اسـت تـا جـنـون !