1515

یـک روز بیـا

و بـه چشمـانـم خـوب نگـاه کـن

آن روز خـواهـی فـهمیـد ...

مـُرده هـا

چطـور هنـوز زنـده انـد !

1514

مـهـم نـیست

کـه دیگـر پـول نـداریـم

شـراب مـان کـه بـه آخـر رسیـد

می رویـم زیـر بـاران ...

و ایـن بـار

از بـوسـه هـای خـیس مـست می شـویـم !

1513

بـهشـت

همیـن جـاست

میـان دسـت هـای تـو

وقـتـی بـه مهـر بـاز می شـود ...

بـرای بـه آغـوش کشیـدنـم !

1512

از تمـام عـاشقـانـه هـای دنـیـا

تنهـا همیـن را بـه یـاد دارم ...

دوستـت دارم !

1511

فـاصلـه زمیـن تـا آسمـان را

آسمـان پـُر می کنـد

فـاصلـه مـن تـا تـو را ...

تـو !

1510

در چـشم هـای تـو پـلک می زنـد

در صـدایـت نـفس می کـشـد

و رد بـوسـه هـایـش

زیـر تـمـام شعـر هـای تـوسـت

بـانـویـی ...

بـانـویـی کـه مـن

نـیستـم !

1509

نـیـامـده ای

ولـی ...

کـاش رفـتـنـت را نـبینـم !

1508

دلتنـگ کـه می شـوم

سفـرنـامـه دسـت هـایـم را می خـوانـم

روزی سـرزمیـن هـای تـن تـو را ...

کـشف کـرده اسـت !

1507

مـرگ

تنهـا نقطـه ی اشتـراک مـن و تـوسـت

مـن بـرای تـو مـُرده ام ...

تـو بـرای دیـگـری !

1506

از قـول مـن

بـه بـاران بـی امـان بـگـو

دل اگـر دل بـاشـد ...

آب از آسیـاب عـلاقـه اش نمی افـتـد !

1505

آمـده بـودی

کـه شعـر شوی

نمی دانستـم چـشم هـای شاعـر کـُشـت ...

عـاشـق کـُش می شونـد !

1504

ایـن عـاشقـانـه هـا کـه بـه تـو گفتـم

کـوه به کـوه می گـفـت ...

بـهـم می رسیـدنـد !

1503

حتمـا نبـایـد انـار بـود

دل هـر کـس را بـفشارنـد ...

از خـون سـر می رود !

1502

بـیـا بـازی کنیـم

خـودم را بـه خـواب زمستـانـی می زنـم

تـو بـیـا بـا بـوسـه ای ...

بـیـدارم کـن !

1501

آنـقـدر زیـبـایـی کـه سـخـت دیـده می شـوی

مـانـنـد شعـری نـاب ...

کـه کـم خـوانـده می شـود !