1515
و بـه چشمـانـم خـوب نگـاه کـن
آن روز خـواهـی فـهمیـد ...
مـُرده هـا
چطـور هنـوز زنـده انـد !
و بـه چشمـانـم خـوب نگـاه کـن
آن روز خـواهـی فـهمیـد ...
مـُرده هـا
چطـور هنـوز زنـده انـد !
کـه دیگـر پـول نـداریـم
شـراب مـان کـه بـه آخـر رسیـد
می رویـم زیـر بـاران ...
و ایـن بـار
از بـوسـه هـای خـیس مـست می شـویـم !
همیـن جـاست
میـان دسـت هـای تـو
وقـتـی بـه مهـر بـاز می شـود ...
بـرای بـه آغـوش کشیـدنـم !
تنهـا همیـن را بـه یـاد دارم ...
دوستـت دارم !
آسمـان پـُر می کنـد
فـاصلـه مـن تـا تـو را ...
تـو !
در صـدایـت نـفس می کـشـد
و رد بـوسـه هـایـش
زیـر تـمـام شعـر هـای تـوسـت
بـانـویـی ...
بـانـویـی کـه مـن
نـیستـم !
سفـرنـامـه دسـت هـایـم را می خـوانـم
روزی سـرزمیـن هـای تـن تـو را ...
کـشف کـرده اسـت !
تنهـا نقطـه ی اشتـراک مـن و تـوسـت
مـن بـرای تـو مـُرده ام ...
تـو بـرای دیـگـری !
بـه بـاران بـی امـان بـگـو
دل اگـر دل بـاشـد ...
آب از آسیـاب عـلاقـه اش نمی افـتـد !
کـه شعـر شوی
نمی دانستـم چـشم هـای شاعـر کـُشـت ...
عـاشـق کـُش می شونـد !
کـوه به کـوه می گـفـت ...
بـهـم می رسیـدنـد !
دل هـر کـس را بـفشارنـد ...
از خـون سـر می رود !